هم آواز  
مهم ترین اخبار :
سنتي كلاسيك پاپ فلامنكو موسيقي فيلم موسيقي بانوان آلبوم ها ترانه ها كافه هنر مشاهير فستيوال ها سينماي ايران سينماي جهان انيميشن نقد فيلم راديو ، تلويزيون
   ورود / ثبت نام در سايت    جمعه، ۲ آبان ماه ، ۱۳۹۳
هم آواز News : ـ گفت وگو با احمد مهرانفر بازيگر فيلم هاي «درباره الي...» و «کلبه»
ارسال شده بوسیله رضا اشراقی در مورخه : سه شنبه، ۱۳ مرداد ماه ، ۱۳۸۸ ساعت : 13:51 (13935 مشاهده)
کد خبر : 13597

سينما و تئاتر ايران
او خيلي پيش از اجراي تئاتر «فنز» نوشته و کار به ياد ماندني محمد رحمانيان، بازيگر مستعدي بود

ولي ما از آنجا او و توانايي هايش را بهتر شناختيم. در حالي که در کنار بازيگران بسيار باتجربه عرصه تئاتر چون پرويز پرستويي و مهتاب نصيرپور و حبيب رضايي کار مي کرد، بسياري او و نقش «جًي. جًي» را بهترين بازي و شخصيت «فنز» مي دانستند. بعد از آن بود که هر تئاتر و فيلمي با بازي او برايم کنجکاوي برانگيز شد. احمد مهرانفر به دلايل مختلفي که خودش در اين گفت وگوي مفصل توضيح داده، از جنس بازيگران بيلبوردپسند و ويتريني نيست؛ اما اين درک و توانايي را دارد که حتي در نقش هاي بسيار معمولي مثل فيلم «اقليما» يا «حقيقت گمشده» ساخته محمد احمدي، گليم خودش را از آب بيرون بکشد و نقش آفريني اش را از دايره کاستي هاي فيلم، خارج و جدا نگه دارد. در هفته هاي اخير، او که دو فيلم «درباره الي...» و «کلبه» را روي اکران داشت، در نمايشي تک نفره به نام «همه چيز درباره آقاي ف» نوشته و کار آرش عباسي هم بازي مي کرد که کار معاصر اثرگذار و هوشمندانه يي درباره يک خواننده مجالس عروسي با دشواري هاي فراوان زندگي اش - از جمله آثاري از شيميايي شدنش در طول خدمت سربازي و حضور 20روزه در جبهه- بود. مهرانفر آنجا هم با سرفه ها و آوازها و تنهايي غم انگيز شخصيت فرهاد غافلگيرمان کرد و ما را واداشت تا شايد براي نخستين بار، گفت وگويي به اين گستردگي درباره شيوه و عادات کاري اش با او انجام دهيم.

محمد باغباني

-اولين بار بازي شما در فيلم «استشهادي براي خدا» (عليرضا اميني) توجه مرا جلب کرد. آنجا فکر کردم اگر قرار باشد نوع، سبک بازي يا جنس، لحن و حس بازي پرويز فني زاده دوباره احيا شود، شايد احمد مهرانفر بتواند از پس آن برآيد. البته اينکه مي گويم، تنها يک قياس ساده نيست. من فکر مي کنم به تعبيري شما هم مثل مرحوم فني زاده از ستاره شدن يعني نقش هاي ستاره ساز دور هستيد. خودتان چطور فکر مي کنيد؟

فکر مي کنم فني زاده بيش از ديگران در خلق شخصيت هايش به آدم هاي دور و برش توجه داشته و حتي مي دانم ايشان اداي اکثر آدم هايي را که دور و برش بوده اند، به خوبي درمي آورد. اين موضوع را نخستين بار از دهان استاد سمندريان شنيدم. يک روز سر کلاس اتود يک ميهماني را زديم. قرار شد همه در آن اتود خودشان باشند و از آنجا که من اداي اکثر استادهايمان را درمي آوردم، قسمتي از اتود را بچه ها به من پاس دادند و از من خواستند اداي استادها يا کارمندان دانشکده را دربياورم. در قسمتي از اتود همبازي هايم خواستند اداي خود استاد را هم دربياورم. من هم اين کار را کردم. اتود تمام شد و من چند لحظه يي از کلاس خارج شدم. استاد گفته بود اين جانور مرا ياد مرحوم فني زاده انداخت. او هم هميشه سر تمرين هايمان اداي مرا درمي آورد. البته من پرويز فني زاده را بازيگر بسيار بزرگي مي دانم و اصلاً خودم را در حد و اندازه هاي ايشان نمي دانم اما فکر مي کنم عده يي از بازيگران مثل مرحوم فني زاده سعي مي کنند از اين هنر (ادا درآوردن) در جهت خلق شخصيت هايي که بازي مي کنند سود ببرند و در اين زمينه شايد موفق تر از ديگران هستند. اما در بسياري از اين موارد آنچه خلق مي شود، تيپ است نه شخصيت. استانيسلاوسکي اين شيوه رسيدن به نقش را «بيرون به درون» مي نامد. به نظر من پا گذاشتن به لايه هاي دروني و رواني نقش نياز به تمرين در مدت زماني طولاني دارد. زماني طولاني لازم است که بازيگر به طور دروني و بيروني از خود يا شخصيت قبلي که خلق کرده، جدا شود و به شخصيت جديد برسد. من در مواجهه با اشخاص دور و برم عادت بسيار بدي دارم که همين عادت در سبک بازيگري ام هم اثر گذاشته است. من قبل از اينکه توجه کنم طرف مقابلم در مورد چه چيزي صحبت مي کند، حواسم متوجه اين موضوع مي شود که طرف مقابل چگونه صحبت مي کند. فکر مي کنم افرادي نظير فني زاده بعد از خوانش اوليه متن و قبل از فکر کردن به هر چيزي به مشخصات فيزيکي و رفتاري و بياني شخصيت فکر مي کنند و سعي مي کنند در محيط اطراف شان يک مابه ازاي بيروني و عيني از آن شخصيت بيابند.

-شما هم براي رسيدن به نقش دنبال مابه ازاي بيروني مي گرديد؟

سعي مي کنم. مثلاً در همين فيلم «استشهادي براي خدا» براي خلق شخصيت رحمت به يک مابه ازاي بيروني فکر کردم و پس از کمي جست وجو او را پيدا کردم. آن شخص هنگام صحبت کردن سرش را تکان مي داد يا ميميک صورتش طوري بود که انگار مي خواست گريه کند و به همين دليل شکل ابروهايش کماني نبود بلکه از وسط پيشاني به سمت گوشه هاي چشمش سرازير بود. لهجه يي که متعلق به شهرستان خاصي باشد، نداشت اما ما از رفتار و لحن صحبتش به خوبي در مي يافتيم که او تهراني نيست. از طرف ديگر دروني کردن يا به اصطلاح مال خود کردن همه اين مشخصات ظاهري نيازمند تمرين هاي فشرده بود. من صداي آن شخص را ضبط کرده بودم و هر روز موقع رفتن به لوکيشن آن را گوش مي کردم. با گوش کردن صدا، آن مشخصات ظاهري و لحن صحبت کردن در ناخودآگاه من عيني شده بود و ناخودآگاه تا غروب اين شخصيت در وجود من حلول مي کرد و نيازي به انجام آگاهانه هيچ رفتاري نبود چرا که در ناخودآگاه من رسوخ کرده بود و من در تمرينات قبل از فيلمبرداري به تحليل دروني و رواني نقش مي پرداختم تا در برداشت اصلي، هم در درون و هم از نظر بيروني «رحمت» باشم.

-سوال اول را نصفه جواب داديد. چرا از نقش هاي ستاره ساز دور هستيد و حداکثر نقش طبقه متوسط را بازي مي کنيد؟

به هر حال نقش هايي که به من پيشنهاد مي شود، اين طور است و البته دوست دارم نقش هاي ديگر را هم بازي کنم و اتفاقاً بازي هم کردم؛ مثلاً دوتا نقش از اين دسته دارم. در فيلم «روابط» ايرج کريمي نقش يک مهندس را بازي کرده ام که البته اين فيلم توقيف است. اخيراً هم نقش يک جراح متخصص قلب درجه يک را که خاستگاه خانوادگي اش هم از طبقه بالاست، بازي کرده ام.

-در کدام فيلم؟

«عصر روز دهم» به کارگرداني مجتبي راعي آخرين کاري است که در آن بازي کرده ام. البته اين نقش هم حضورش بيشتر کمي است تا کيفي. نقش پيش برنده يي نيست و فقط حضور دارد يا در «اقليما» به کارگرداني محمدمهدي عسگرپور نقش يک وکيل را بازي کردم که البته خودم معتقدم حضور اين نقش در فيلم هم نه کمي بود نه کيفي.

ضمن اينکه آدم هايي که مال طبقه متوسط و پايين هستند، بيشتر خصيصه هاي رفتاري و کرداري بيروني دارند که شما مي توانيد کشف شان کنيد تا آدم هاي سطح متوسط بالا.

-اصلاً فيلم ها اين اجازه را مي دهند که شما براي نقش ها مابه ازاي بيروني پيدا کنيد؟

بله، مثلاً خانم ميلاني بعد از اينکه نمايش «فنز» به کارگرداني محمد رحمانيان را ديدند، از من براي بازي در فيلم «آتش بس» دعوت کردند. من پذيرفتم که آن نقش را بازي کنم. در اتودهاي اوليه به چيزهاي خوبي رسيديم. خيلي به اين فکر کردم که اين آدم را چطور بازي کنم. هرچه گشتم، نتوانستم مابه ازاي بيروني اين آدم را پيدا کنم. دست آخر نشستم و گفتم چه مشخصه اين آدم ها بارز است؟ مطمئناً اين آدم ها دوست دارند بگويند من زن هستم. پس در واقع اينها از نظر رواني فکر مي کنند زن هستند و من اگر قرار است اين نقش را بازي کنم، بايد از نظر رواني به اينجا برسم که من زن هستم. به همين دليل در رفتار و طريقه حرف زدن زن ها دقيق شدم و متوجه شدم زن ها موقع صحبت بيشتر از عضلات لب ولي مردها از فک استفاده مي کنند و بعد متوجه شدم مردهايي که از عضلات لب براي صحبت کردن استفاده مي کنند، يک مقداري خصيصه زن بودن در شخصيت شان بارز مي شود. سعي کردم از اين کشفم در اجراي نقش استفاده کنم يا در راه رفتن، تفاوت مردها و زن ها در استفاده از دست ها و نوع حرکت شان حين راه رفتن است. در فيلم «ميلک» هم شان پن خيلي روي همين حرکت دست ها متمرکز شده بود و دقيقاً اين نکته را رعايت مي کرد.

-فيلم «ميلک» را مثال زديد. وقتي نقشي به شما پيشنهاد مي شود که مي دانيد يکسري نکات ويژه دارد، سراغ فيلم هاي مشابه هم مي رويد که از بازي الهام بگيريد يا کار را تست کنيد؟

خيلي سعي مي کنم سراغ نمونه ها نروم.

-چرا؟

يکي دو جا اين کار را کردم و متوجه شدم اشتباه کرده ام.

-اصالت را کم مي کند؟

بله کاملاً درست است. يادم مي آيد در نمايشي بازي مي کردم که نمايشنامه خارجي بود. دفعه اول که نقش را خواندم، من را ياد شخصيتي انداخت که داستين هافمن در فيلم «قهرمان» بازي کرده. رفتم و فيلم را چند بار ديدم. خيلي از حرکاتش و مخصوصاً لحن صحبتش گرته برداري کردم. به اجرا نزديک شده بوديم که متوجه شدم نقش خيلي کم جان و بي رمق است و گوشت و پوست و استخوان ندارد. من بسيار خطي ديالوگ ها را مي گفتم و تماشاگر در خيلي جاها خسته مي شد. از طرفي نمي توانستم کاري کنم چون اجرا شروع شده بود و بيرون آمدن از آن قالب و لحن نيازمند زمان و تمرين بود. اجراها تمام شد اما من نتوانستم کاري بکنم. بعد متوجه شدم براي پيدا کردن يک نقش نبايد سراغ يک فيلم بروم. شايد از نظر رواني و اينکه بتوانم روان اين آدم ها را کشف کنم، بروم و نقش هاي مشابه را ببينم اما هيچ وقت از نظر ظاهري و پوسته ظاهري سراغ آنها نمي روم. ضمن اينکه فکر مي کنم آدم هايي که من بازي مي کنم بايد براي تماشاگر ايراني قابل باور باشد. به همين دليل بايد آدم هايي را پيدا کنم که اين تماشاگر آنها را اطراف خود ديده باشد.

-در اين يکي دو ماه گذشته دو فيلم روي پرده داشته ايد. از «کلبه» شروع مي کنم. شما در «اقليما» که در ژانر وحشت ساخته شد هم بازي کرديد اما در آنجا نقش شما ربطي به ژانر فيلم نداشت. فکر مي کنم «کلبه» جدي ترين کار شما در اين ژانر است. چقدر دوست داشتيد اين کار را تجربه کنيد؟

«کلبه» را بعد از فيلم «درباره الي...» بازي کردم. خيلي سخت بود چون بايد از نوع بازيگري که در «درباره الي...» ياد گرفته بودم و تجربه کرده بودم، مي گذشتم و يک جور ديگر بازي مي کردم.

-چرا؟

آقاي جواد افشار کارگردان دلش مي خواست من يک بازي سينمايي داشته باشم. اوايل يک خرده با هم مشکل داشتيم. ايشان مي گفت؛ بايد خيلي بيروني تر بازي کني. اين کار براي من خيلي آسان بود. اما من دوست داشتم آن شکل از بازيگري را که در «درباره الي...» ياد گرفته بودم، ادامه بدهم چون فکر مي کردم آن شيوه و شکل درست است. به همين دليل هم فکر مي کنم اين شخصيتي که در «کلبه » مي بينيد، يک مقدار از واقعيت دور است و از نظر خودم بعضي صحنه ها مشکل دارد. البته خيلي جاهايش به کارگرداني برمي گردد. در واقع کارگردان جزييات را نگرفته. با اينکه من سعي کردم براي اين شخصيت يکسري جزييات پيدا کنم، مي توانم بگويم اين مشکل از فيلمنامه شروع مي شود که خيلي کلي است و شخصيت ها داراي پيچيدگي و وجوه انساني مشخص و بازي نيستند و بيشتر به صورت تيپ نمود پيدا کرده اند. نويسنده و کارگردان و بازيگران بيشتر دچار کلي گويي هستند تا جزيي نگري.

-آيا به اين فکر کرده ايد که داريد يک ژانر متفاوت را تجربه مي کنيد؟

بله. خيلي به اين فکر کردم که اين يک ژانر متفاوت است و حالا چه جوري مي توانم در اين ژانر بازي کنم و اين نقش را دربياورم. اول بايد نقش را پيدا مي کردم و سپس قرار گرفتن در آن موقعيت هاي عجيب و غريب را بازي مي کردم. دچار تناقض شده بودم. بازي ناتوراليستي در فيلم آقاي فرهادي و سينمايي بازي کردن در فيلم آقاي افشار، هردو تجربه هاي جالب و دور از همي بودند. به نظرم فيلم «کلبه» دو سه تا مشکل اساسي دارد که اگر آنها رفع شده بود فيلم خوبي مي شد البته الان هم قابل تامل است. موقعيت هاي فيلمنامه هر بازيگري را وسوسه مي کند اما در نقش حامد، سن حامد از سن من پايين تر بود. فکر کردم چيزي که مي تواند من را از نظر سني به نقش نزديک کند اين است که حامد يک مقدار ترسو باشد و همين امر باعث مي شود حرکاتش سريع تر و جوانانه تر باشد. يا وجوهي مثل شهرستاني بودن و دير در فضا قرار گرفتن که قسمتي از آن در وجود خودم هم هست. اما فکر مي کنم مشکلي که در شخصيت پردازي «کلبه» وجود دارد اين است که شخصيت ها فاقد جزييات بودند و به صورت تيپ نوشته و پرداخته شده بودند. ضمن اينکه فکر مي کنم مشکل همه فيلم هاي ژانر وحشت در ايران کمبود و نقصان پروداکشن سينماي ايران است. سينماي ايران آنقدر قوي و داراي توانايي هاي بالقوه نيست که بتواند لحظات فيلم را واقعي جلوه دهد. ما يک باران ساده را نمي توانيم خوب دربياوريم. يک شيشه شکستن را نمي توانيم به راحتي دربياوريم. خيلي از اين قضايا کارگردان را محدود و باور بازيگر را هم خدشه دار مي کند.

-در فيلمي مثل «کلبه» تا چه حد خودتان پيشنهاد داديد. اصولاً در گپ و گفت با کارگردان ها به غير از «درباره الي...» که روش متفاوتي داشته سعي مي کنيد به خواسته کارگردان ها نزديک شويد يا خواسته ها را به صورت مطلوب خودتان تغيير دهيد؟

خب اين بستگي به کارگردان دارد. بعضي از کارگردان ها بازيگر را در شکل گيري نقش دخالت مي دهند. اين کارگردان ها سعي مي کنند به بازيگراني که اعتماد دارند فرصت بدهند تا بتوانند با پيشنهادهايشان شگفت زده شان کنند. من دو تا فيلم با خانم ميلاني کار کردم که بسيار لذت بردم. خانم ميلاني فرصت بازي را در محدوده يي که حق نقش بود به من داد و فکر مي کنم نتيجه خوبي داشت. دموکرات تر از خانم ميلاني، عليرضا اميني بود که در فيلم «استشهادي براي خدا» فقط شرح سکانس ها را به ما مي داد و ما پس از تمرين با خود و پارتنر به موقعيت و ديالوگ هايي بسيار ساده، واقعي و تازه مي رسيديم که حقيقتاً از دهان شخصيت در آن موقعيت جاري مي شد. براي او مهم موضوع سکانس و بعضي ديالوگ ها بود و مهم تر از آن طراوت در بازي.

در فيلم «کلبه» هم تقريباً همين طور بود اما بيشتر از هر چيز موقعيت هاي فيلمنامه اندکي غيرواقعي و دور از ذهن بود. در «کلبه» همان طور که گفتم همه درگير يک کليت نشده اند و به جزييات به خوبي پرداخته نمي شود. کارگردان بسياري از سوالاتي را که براي بازيگر و تماشاگر مطرح مي شود به صورت کلي پاسخ مي گويد. مثلاً در صحنه يي که سگ به ماشين حمله مي کند منطقي است که در آن تاريکي و قبرستان دخترها داخل ماشين بمانند. من اين ايراد را به فيلمنامه گرفتم اما فيلمنامه نويس و کارگردان با يک جواب کلي که «اين جوري هم ممکن است» يا «براي من اين اتفاق افتاده و من اين کار را کرده ام» پاسخ مرا دادند. در صورتي که ما بايد به اين فکر مي کرديم که اين سوال را تماشاگر در لحظه ديدن فيلم از خود يا بغل دستش مي پرسد و پرسيدن همين سوال، او را از فضاي فيلم جدا مي کند. کارگردان بايد بداند اگر بازيگر خود را در لحظه لحظه فيلم قانع نکرد، تماشاگر نيز در لحظه ديدن فيلم قانع نخواهد شد. برگرديم به تقسيم بندي خودمان عده يي از کارگردان ها دوست دارند بازيگر فقط مونتاژکننده نقش باشد و جزييات را با همان شکل و نوع که در ذهن آنها است، به مخاطب منتقل کند. بسياري از بازيگران با اين کارگردان ها رابطه خوبي ندارند اما به نظر من حسن کار کردن با اين کارگردان ها اين است که بازيگر با در اختيار قرار دادن خود از روش هاي هميشگي خود در ساخت يک شخصيت فاصله مي گيرد و همين امر موجب تفاوت و انعطاف در نقش و بازي اش مي شود.

-در فيلم «کلبه» در خيلي از لحظات، فيلم به واسطه ديالوگ ها يا بازي ها به سمت کمدي مي رود. فکر مي کنيد دليل اصلي چيست اينکه بازيگر نتوانسته چيزي را که مي خواهند درست اجرا کند يا کارگرداني ايراد دارد؟

من فکر مي کنم براي هر بازي در هر فيلم قبل از هر چيز بايد يقه کارگردانش را بچسبيم يعني معتقدم اگر مشکل يا حسني در بازي ها وجود دارد بر عهده کارگردان است چون کسي که اïکي مي دهد در نهايت کارگردان است. البته در ايران به دليل شرايط بد توليد واقعاً در بسياري از موارد کارگردان ها مقصر نيستند اما اگر مي گوييد در «کلبه» بازي در قسمت هايي از فيلم به سمت کمدي رفته و نبايد مي رفته، مسووليتش با کارگردان است چرا که بايد بازيگر را توجيه مي کرد و مي گفت اين کار را نکن، اين خواست من نيست کمااينکه مثلاً يکي دو جا در فيلم «درباره الي...» آقاي فرهادي به من گفتند اين خنده هايي که مي کني، خنده هاي منوچهر نيست، ديگر نخند يا عوضش کن.

-شما هم در فيلم درجه يکي مثل «درباره الي...» بازي کرده ايد و هم در فيلم «کلبه». مي خواهم بدانم اين دو فيلم به معناي آماده شدن بازيگر براي رفتن جلوي دوربين چه تفاوت کليدي مشخصي دارند؟

با اينکه نقش من در «کلبه» نسبت به «درباره الي...» کليدي تر است ولي واقعاً در «درباره الي...» بيشتر ديده شدم براي اينکه در «درباره الي...» پيچيدگي ها و وجوه انساني يک شخصيت به خوبي توسط کارگردان و نويسنده لحاظ شده و به من بازيگر داده شد که بروم و آنها را پيدا کنم. در واقع تمريناتي هم که صورت گرفت در جهت کشف اين پيچيدگي ها بود. مهم ترين تفاوت اين بود که در «درباره الي...» اتفاق از سمت فيلمنامه بود و آقاي فرهادي براي اين فيلمنامه بسيار خوب ايده کارگرداني مناسب و درست را پيدا کرده بود و عوامل در طول تمرينات و اجرا از کوچک ترين جزييات نمي گذشتند. فيلمنامه «درباره الي...» و نقش آنقدر جزييات و ريزه کاري داشتند که من را وسوسه کنند و آدم هايي در اين پروژه بودند که کارنامه شان درخشان بود. به نظرم «کلبه» هم در چارچوب سينماي ايران فيلم بدي نيست. مشکل اينجاست که چون من در هر دو فيلم حضور داشته ام شما اين دو فيلم را با هم مقايسه مي کنيد. درباره الي به هر حال جزء بهترين فيلم هاي سال 2009 دنياست و فيلمي درخشان در تاريخ سينماي ايران.

-خيلي از بازيگران گفته اند تمرينات «درباره الي...» مثل يک کلاس آموزشي بوده است. چطور براي جلوي دوربين آمدن آماده شديد؟

من يک مقدار ديرتر از بقيه در تمرينات شرکت کردم به علت اينکه هم سرکار بودم و هم اينکه من جزء آخرين انتخاب هاي آقاي فرهادي بودم، يعني نقش هاي ديگر انتخاب شده بودند. صابر ابر، پيمان معادي، ماني حقيقي و همه خانم ها يعني در واقع همه بازيگرها به جز شهاب حسيني انتخاب شده بودند اما در طول مدتي که شمال بوديم و تمرينات بيشتر شد خيلي چيزها ياد گرفتم. اين تمرينات باعث شد به رغم اينکه بازيگرها مي دانستند آقاي اصغر فرهادي خيلي جزيي نگر است و به همه چيز گير مي دهد، شهامت قرار گرفتن جلوي دوربين را پيدا کنند. در واقع اين تمرينات صرف اين شد که بازيگرها هم به نقش برسند و خودشان را در ايفاي نقش سهيم بدانند و هم از اضطراب هايشان که هر بازيگري جلوي دوربين دارد، جدا شوند و به مرحله بازي نکردن و زندگي کردن جلوي دوربين برسند.

-در واقع يک جور کار تيمي و کارگاهي بود.

بله، دقيقاً. همه اتودها و تمرينات کاملاً آگاهانه بود. در اتودها نقش هاي همديگر را بازي مي کرديم، يا لحظاتي از نقش را که در فيلمنامه نوشته نشده بود، اتود مي زديم؛ يک کارگروه واقعي يا به بيان بهتر يک کارگاه آ موزشي بود. تمرينات و شکل گيري صميميت ها کاملاً شبيه تئاتر بود. بچه ها هم تمرين مي کردند و هم با هم دوست مي شدند. يا در دفتر آقاي فرهادي فيلم هايي ديديم که واقعاً راهگشا و بيان کننده ذهنيت دقيق آقاي فرهادي در مورد نوع بازيگري و نوع کارگرداني خودش بود، مثلاً فيلم هايي مثل «چهار ماه و سه هفته و دو روز» يا فيلمي که الان اسمش يادم نيست؛ فيلمي که در پاکستان مي گذرد و خانم آنجلينا جولي از سرنوشت شوهرش که توسط طالبان ربوده شده، اطلاعي ندارد. اسمش چه بود، مي داني؟

-« Mighty Heart A» کار وينترباتم؟

آره، آفرين. اين فيلم ها را در دفتر آقاي فرهادي ديديم. نوع حضور آدم ها در پلان ها مدنظرش بود. در آن فيلم يک افسر پاکستاني هست که خيلي نقش اش محوري نيست اما بازي اش جوري است که به خوبي ديده مي شود و بازي اش اکثراً در نماهاي دو يا سه شات يا لانگ شات است. اين نوع حضورها مدنظر آقاي فرهادي بود؛ يعني نوع و جاي قرار گرفتن بازيگرها در کادر.

-در فيلم «درباره الي...» رابطه زن و شوهري شما و رعنا آزادي ور خيلي باورپذير است. مخاطب به راحتي مي پذيرد که اينها تازه ازدواج کرده اند. بقيه زوج ها هم همين طور. به نظرتان چرا اينقدر اين رابطه قوي از کار درآمده است؟

دليلش خيلي واضح است چون روي آن کار شده است. در فيلمنامه با بهترين و مناسب ترين و جزيي ترين ديالوگ ها سروکار داريم. در کارگرداني انتخاب درست زوج ها را مي بينيم. چيزي که در سينماي ما مرسوم است، اين است که حتماً بايد يک زوج به هم بخورند اما من فکر مي کنم آقاي فرهادي در انتخاب هاي خود خلاف اين قاعده عمل کرده چون به اين مساله فارغ از يک نگاه سينمايي و البته واقع بينانه نگاه شده. ما در ايران مي بينيم از هر 10 زوج هفت تاي آنها به هم نمي خورند. خب اين يک نگاه واقع بينانه است که در انتخاب زوج ها لحاظ شده و مساله سوم اين است که با وقت گذاشتن و تمرين هاي مداوم، زوج ها و خانواده ها به چنين رهايي و زندگي واقعي رسيده اند، يعني هيچ چيز غيرمستقيم نيست بلکه همه چيز آگاهانه است.

-من فکر مي کنم بازيگري تکنيکي دو بخش دارد؛ يک بخش خلاقيت بازيگر است و بخش ديگر مربوط به تقليد است، يعني بازسازي چيزي که قبلاً ديده است. شما در کدام بخش مهارت بيشتري داريد؟ اصلاً کدام يکي مهم تر و موثرتر است؟

در پروسه رسيدن به نقش به دو مهارت مهم اشاره کرديد؛ يکي الهام از طبيعت و بازسازي يک واقعيت و دوم رسيدن به مرحله خلاقيت. من سعي مي کنم در مرحله کشف نقش بيش از «رسيدن» به نقش، به «پيدا کردن» نقش بپردازم. منظورم از پيدا کردن نقش يعني پيدا کردن يک مابه ازا يا الگوي بيروني است که بتوانم از آن عناصر تقليدي بگيرم. اين تقليد در مرحله بعد به الهام مي رسد. در بعضي کارهايم سعي کرده ام از اين شيوه پيروي نکنم ولي در همه موارد عمل خلق به صورت ناقص صورت گرفته. البته پس از مرحله پيدا کردن، مرحله مال خود کردن نقش به وجود مي آيد. در تئاتر اين دو مرحله به خوبي قابل تفکيک و شناسايي هستند. براي اينکه تو در مدت زماني طولاني شاهد گذشتن از مرحله اول و رسيدن به مرحله دوم هستي. بعد از اينکه تمرين ها تمام شد و به اجرا رسيديم، کم کم مي بينيم اتفاق واقعي افتاده و ما يک آدم متفاوت روي صحنه يا جلوي دوربين مي بينيم که در بسياري از موارد پا را از مرحله تيپ فراتر نهاده است. اين طوري يک شخصيت زيبا، هنرمندانه و متفاوت خلق مي شود. به نظر من با تمرين همه چيز قابل تغيير است. نياز به زمان و تمرين است. مثل کسي که روز اول نمي تواند پاهايش را 180درجه باز کند اما با گذر زمان و تمرين مي تواند اين کار را بکند.

-شما اطلاعاتي را از طريق فيلمنامه، کارگردان و بحث ها به دست مي آوريد. موقع اجرا چقدر حسي و غريزي جلو مي رويد و چقدر چيدماني و تکنيکي اجرا مي کنيد؟

من بيشتر سعي مي کنم حسي عمل کنم چون خيلي واقعي تر است. بستگي به نوع فيلم و حتي نوع پلان دارد. اگر پلان، پلان کوتاهي باشد سعي مي کنم آنقدر تمرين کنم که به ناخودآگاهم برود و حسي رفتار کنم ولي اگر پلان، پلان بلندي باشد و ديالوگ هاي زيادي داشته باشد، سعي مي کنم آنقدر تمرين داشته باشم که تکنيک به ناخودآگاهم برود. در اين لحظه حس به راحتي قابل دستيابي مي شود. بايد خودت را به بالاترين درجه اعتماد به نفس برساني. بعضي کارگردان ها به هيچ وجه تکنيک را دوست ندارند و دوست دارند بازيگر في البداهه و غيرمستقيم بازي کند مثل آقاي کيارستمي و... ولي بعضي ها روش شان کاملاً تئاتري است. آقاي فرهادي سعي مي کند با تمرين هايي خارج از فيلمنامه مستقيم و آگاهانه بازيگر را به سمت يک نابازيگري و بداهه پردازي سوق بدهد، شبيه تمرين تئاتر. به نظر من اين شکل هنري تر است.

-مي گوييد در تئاتر اين حس به نقش رسيدن خيلي کمک مي کند. من فکر مي کنم يک بخش از آن به تعداد اجراها برمي گردد.

در تئاتر شخص مدتي طولاني تمرين مي کند و به يک هماهنگي و اعتماد به نفس مي رسد و آن موقع ديگر به تکنيک فکر نمي کند، فقط سعي مي کند زندگي کند درست مثل پلان هاي بلند يا سکانس پلان هاي سينمايي. قضيه مثل بندبازي است که مدت ها تمرين مي کند تا از روي طناب جلوي صدها نفر تماشاگر راه برود. اگر آن لحظه به طناب و تکنيک فکر کند به احتمال زياد مي افتد. او در طول مدت تمرين سعي مي کند به يک رهايي و اعتماد به نفس برسد و در صورت رسيدن به آنها حتماً موفق مي شود.

-در فيلم «درباره الي...» دو حرکت موقع اداي دو ديالوگ داريد که به نظرم خيلي خوب درآمده است؛ يکي زماني است که از همه مي پرسند در اين ويلا بمانيم يا نه که شما دست هايت را در جيبت کرده يي و موقع گفتن ديالوگ عقب مي روي؛ يا زماني که همه راي گيري مي کنند که به عليرضا واقعيت را بگويند يا نه، شما به ديوار تکيه دادي و يک تکاني به شانه هايت مي دهي. اين حرکات از کجا مي آيد؟

ما در تمرينات به يکسري خرده حرکت و خرده ديالوگ مي رسيديم. بعضي وقت ها اين خرده ديالوگ ها تنها يک آوا بود. اين خرده حرکت ها يا ديالوگ ها اکثراً بداهه و غيرقراردادي بودند. آقاي فرهادي بعد از تمرين ها مي گفت اين حرکت يا ديالوگ خوب بود، حفظش کن. اما اگر توي برداشت مي فهميد آگاهانه و قراردادي انجام شده، مي گفت حذفش کن. يا بايد حذفش مي کرديم يا با همان طراوت قبلي اجرايش مي کرديم. اين خيلي مشکل بود ولي کم کم فهميديم بايد چه کار کنيم. ما نبايد با آگاهي قبلي سراغ هيچ حرکتي مي رفتيم. اين حرکت ها را هم که مي گويي دقيقاً يادم نيست که تکنيکي بودند يا حسي و لحظه يي. اما در مورد نقش منوچهر بايد بگويم بسياري از ژست ها و ايست ها و حرکات من در اين فيلم از خودم نبودند؛ مابه ازايي بود که من از آن گرته برداري کرده بودم.

-نقشي که در «درباره الي...» بازي کرديد با بقيه نقش هايتان فرق داشت. در «درباره الي...» خيلي ساکت تر هستيد.

درست است.

-به نظرم منوچهر نسبت به بقيه اعتماد به نفس کمتري دارد. او دوست دارد تاييدش کنند، در جمع مورد قبول باشد، کباب باد بزند، کفش هاي عليرضا را جابه جا کند و در ويلا را باز کند و... انگار اين کارها را مي کند تا در جمع جا بيفتد.

درست است. منوچهر آدمي بود که براي اولين بار با اين گروه همراه مي شد. يکي دو سکانس داشتيم که اين قصه به خوبي در آن گفته مي شد اما در تدوين جديد به خاطر ريتم و طولاني شدن زمان فيلم حذف شد. او با احمد و نازي غريبه نبود چون با هم نسبت داشتند. شوهرخواهر احمد بود. در فيلم خيلي گذرا معرفي مي شود. يکي از چيزهايي که در شخصيت پردازي نقش منوچهر بايد رعايت مي شد همين غريبگي بود که اندک اندک به آشنايي و در بطن ماجرا قرار گرفتن منتهي شد.

-سکانسي در فيلم هست که منوچهر و نازي مي روند بيرون و دور مي زنند. کاملاً اين اطلاعات را مي دهد که اين دو نفر به تازگي وارد اين جمع شده اند.

بله، منوچهر اولين بار است که با اين جمع آشنا مي شود. اولين بار است که به اين سفر مي آيد. به جز احمد کس ديگري را نمي شناسد. شايد رابطه اش با احمد اين طور باشد که با او شوخي کند اما با ديگران اين طور نيست و من اينها را خيلي دوست داشتم. بازي نکردن ها در سکوت، ايستادن ها و خيلي جاها شاهد و ناظر بودن ها همه اينها خيلي مشکل بود. گاهي استرس زا بود. احساس مي کردم بايد تلاش کنم. اول با خودم مي گفتم چرا من اکت ندارم اما بعد که به اين شخصيت رسيدم، ديدم چقدر اين شخصيت جدا از ديگر شخصيت هاست. يک رنگ خاصي دارد. انگار شخصيت ها همه رنگ آميزي شده بودند و منوچهر يک رنگ ديگر بود.

-در صحنه يي که عليرضا وارد ويلا مي شود و به اتاق مي رود، نازي برايش غذا مي برد و در مقابل سوالات عليرضا هول مي شود، پرت و پلا مي گويد و منوچهر صدايش مي کند. قبل از آن رفتار امير و سپيده و پيمان و ندا را ديده ايم که دعوا مي کنند و سر هم داد مي کشند اما منوچهر خيلي منطقي و آرام به نازي مي گويد اشتباه کرده.

درست است. اين آرامشي که منوچهر دارد اولاً در فيلمنامه هست و آقاي فرهادي روي اين آرامش تاکيد داشت. فرهادي هنگام نوشتن به آرامش منوچهر فکر کرده بود. مورگان فريمن يک حرف خيلي قشنگ زده که «مهم اين نيست که تو يک نقش را بازي کني. مهم اين است که تو يک نقش را پيدا کني و وقتي پيدايش کردي ديگر تمام است.» در مورد منوچهر هم در روزهاي سوم و چهارم فيلمبرداري بود که فهميدم منوچهر واقعي کيست. از دوستان مشترک من و آقاي فرهادي بوده؛ يک آدم آرام و دوست داشتني. قبل از اينکه بخواهم در هر سکانس يا پلاني جلوي دوربين بروم اول فکر مي کردم اگر اين آدم اينجا در اين موقعيت بود چه جوري مي ايستاد، چه جوري مي خنديد. مي دانستم اين آدم خيلي درگير نمي شود. خيلي حسي نيست. آدم مليحي است. خنده رو و خيلي ساکت است و در مواقعي حتي شايد محافظه کار است.

-به نظرتان شخصيت منوچهر از گم شدن الي و آن اتفاق چقدر تاثير مي گيرد، چقدر ناراحت مي شود، منوچهر در مجموع بعد از اين اتفاق چطور فکر مي کند؟

(مي خندد) من فکر مي کنم نسبت به آدم هاي ديگر...

-چرا مي خنديد؟

چون خودم خيلي به اين قضيه فکر کرده بودم. منوچهر نسبت به آدم هاي ديگر قصه خيلي درگير نمي شود. از طرفي هم مي گويد به هرحال يک انساني رفته و انسانيت تو کجاست و يک جاهايي حس مي کند بايد بيشتر درگير شود ضمن اينکه جمع او را هل مي دهد. يعني جمع در اين زمينه به يک فرديت مي رسد و سعي مي کند در بسياري از جاها ناخودآگاه مثل ديگران برخورد کند.

-يعني نشان بدهد ناراحت است؟

بله، ولي از طرفي يک جور عقلانيت و دانايي هم دارد که مي گويد خب اين اتفاق افتاده. حالا بايد چگونه درستش کرد. يک جور عقلانيت در اين آدم وجود دارد که يک خرده بيشتر از ديگران بيرون از ماجرا قرار مي گيرد.

-عقلانيت يا در واقع ترس از به هم خوردن آرامش زندگي است؟

اين هم مي تواند باشد ولي به هرحال از عقلانيت نشات مي گيرد ديگر.

-من شنيده ام شما پس قصه را هم تعريف کرده ايد. روز آخر که راه افتاديد سمت تهران منوچهر چه کار مي کرد؟

من در اين اتودي که مي گوييد، نبودم. ولي همه به يک تزکيه نفس مي رسند و از اين ماجرا درس مي گيرند. معمولاً آدم ها بعد از فاجعه ها بيشتر به هم نزديک مي شوند. به نظر من تماشاگر هم با ما اين سفر را تجربه مي کند. اين را خيلي از دوستان من که رفتند و فيلم را ديدند، مي گويند. اين برگ برنده فيلم است. چيزي که روايت مي شود فراتر از يک قصه است، به مرز يک تجربه مي رسد.



منبع : روزنامه اعتماد


:: نظر شما چیست؟

 *  تکمیل فیلدهای ستاره دار الزامیست
 * نام :
 * ايميل :
   تلفن :          
 * موضوع : 
 * نظر :

 * کد :
اگر نمیتوانید تصویر کد امنیتی را ببینید ، لطفا بر روي این قسمت کلیک نمايید
 * درج كد :
همزمان با تأیید انتشار نظر من ، از طریق ایمیل به من اطلاع داده شود
  [ بازگشت ]
* هم آواز نظراتی را که حاوی توهین یا افترا است منتشر نمی کند، جهت حفظ موارد امنيتي آي پي شما ثبت خواهد گردید

* لطفا از نوشتن نظرات و سئولات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید

* اگرچه تلاش می شود نظرات ظرف 2 ساعت تعیین تکلیف شوند اما نظراتی که پس از ساعت 19 نوشته شود حداکثر تا 9 صبح روز بعد منتشر می شوند

* توصيه مي شود به جاي ارسال كامنت هاي مشابه با نظرات منتشر شده، از موافقم و مخالفم استفاده فرماييد

موضوعات مرتبط

سينما و تئاتر ايران

جامع ترین و معتبرترين خبرگزاري رسمی موسيقي و سينما


 
          انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

درجه 2.74/5 (371رای)
امتیاز به این مطلب

Share

تعداد نظرات این خبر : 0 نظر

دريافت اخبار بخش سينما و تئاتر ايران

Enter your email address


          تازه ترین اخبار
  • تازه های این تاپیک
  • تازه های سایت

          پربيننده ترين اخبار
  • اخبار برتر سایت
  • اخبار برتر تاپیک

          تبليغات







          تبلیغات متنی

 

Hamavaz = a complete online music and cinema sites portal
اشتراك درگروپ گوگل هم آواز
نشانی پست الکترونیک :
آرشیو هم آواز از groups.google.com

خانه | اخبار | موضوعات | آرشيو خبر | جستجو | نظرسنجي | حريم شخصي كاربران | تالار گفتگو | گالري | وب لينك | محصولات | فروشگاه

دريافت كد اخبار جهت نمايش در سايت شما | نسخه موبایل | نسخه Rss | آمار بازديد | تبليغات در هم آواز | درباره ما | ارتباط با ما

موسيقي سنتي و مقام | موسيقي كلاسيك | موسيقي راك ، پاپ ، جاز | موسيقي فلامنكو | موسيقي فيلم | موسيقي بانوان

آلبوم هاي موسيقي | برنامه كنسرت ها | كافه هنر | مشاهير موسيقي و سينما | فستيوال ها و جشنواره ها | ترانه ها و خاطره ها

فيلم هاي روي پرده | سينما و تئاتر ايران | سينما و تئاتر جهان | انيميشن | نقد و بررسي فيلم | راديو و تلویزیون | هنرمندان و هم آواز

لينک به سايت‌ها و وبلاگ‌ها ، به معناي تائيد ديدگاهها ، مطالب و محتوايشان نيست

تمامي حقوق اين سايت متعلق به هم آواز رسانه ميباشد ، استفاده از مطالب سايت فقط با ذكر نام و آدرس سايت مجاز ميباشد  
  
 Copyright  2006-2014 Hamavaz Resaneh Co. All Rights Reserved

Website Requirements : Best view in 1024 x 768 & Mozilla Firefox | Click Here To Install Flash player 13 Plug-in | Winrar

Help and Support : Tel : 0919 4758764 +98 919 4758764

HAMAVAZ Logo - نشانه رسمي سایت هم آواز HAMAVAZ Logo - نشانه رسمي سایت هم آواز

Hamavaz Monitoring by ServiceUptime.com نسخه موبایل Hamavaz Validate Robots خبر خوان بخشهاي خبري به تفكيك موضوعات Test Hamavaz By McAfee Click Here To Install


مدت زمان ایجاد صفحه : 3.39 ثانیه