زبیگنیو پریزنر آهنگسازی است که علاوه بر کیشلوفسکی با فیلمسازان برجسته دیگری چون آنیژکا هولند، لویی مال، آنتونی کروز و هکتور بابنکو کار کرده و تا کنون مجموعاً برای 17 فیلم، موسیقی نوشته است

پریزنر نفوذ عجیبی در میان علاقهمندان سینما و موسیقی فیلم، به ویژه نسل جوان دارد و تأثیر عمیقی بر آنان گذاشته است. هستند بسیار کسانی که حتی نام جان ویلیامز، موریس ژار، انیو موریکونه و برنارد هرمن را نشنیدهاند؛ اما پریزنر را میشناسند و کارهای او را دوست دارند و با علاقه دنبال میکنند.
سیدی موسیقی فیلم آبی تا کنون بیشتر از 700 هزار نسخه فروش داشته و این در حالی است که سبک موسیقی آرام و ملایم او تفاوت زیادی با ژانرهای موسیقی محبوب این نسل یعنی موسیقی راک یا هیپهاپ دارد. او تا کنون دو بار موفق به دریافت جایزه سزار شده است؛ یک بار در 1994 برای فیلم قرمز و بار دیگر در 1996 برای فیلم الیزا ساخته جین بکر.
در 1998 قطعه سمفونیک مرثيهای برای دوستم (Requiem for a Friend) را به یاد دوست فقیدش کیشلوفسکی نوشت که نخستین اثر سمفونیک غیرسینمایی اوست و اجرای آن در تالار رویال فستیوال لندن در 1999 به وسیله ارکستر بیبیسی، مورد استقبال علاقمندان موسیقی کلاسیک قرار گرفت.
پریزنر در باره این مرثیه چنین میگوید:
«سالها پیش وقتی کیشلوفسکی زنده بود، ما ایدههایی برای اجرای کنسرتهایی داشتیم که چیزی بین موسیقی کلاسیک، اپرا و راک بود و قرار بود اولین بار در آکروپولیس اجرا شود و نامش زندگی بود. این قطعه را من درست سه شب بعد از درگذشت ناگهانی او نوشتم.»
پریزنر قصد داشت بر روی سهگانه دیگری تحت عنوان بهشت، دوزخ، برزخ با کیشلوفسکی کار کند؛ اما مرگ نابهنگام کیشلوفسکی اجازه این کار را به آنها نداد.
فیلم سفید که کیشلوفسکی آن را با الهام از رنگ سفید پرچم فرانسه به نشانه برابری ساخت، کمدی سیاه و ملودرامی طنزآمیز با طعنههایی آشکار به کاپیتالیسم نوظهور لهستان و فساد اقتصادی و مالی بعد از سقوط کمونیسم در این کشور است و از نظر لحن و فضا با دو فیلم دیگر یعنی آبی و قرمز تا حد زیادی متفاوت است.
سفید ماجرای زندگی کارول، آرایشگر لهستانی فقیری است که در آستانه جدایی از همسر فرانسویاش دومینیک است. علت جدایی آنها ظاهراً این است که کارول توانایی جنسی خود را از دست داده و نمیتواند نیازهای جنسی همسرش را برآورده کند.
اما رفتار دومینیک با او تحقیرآمیز و بیرحمانه است. او تمام داراییهای کارول را ضبط کرده، حساب بانکیاش را مسدود کرده و سالن آرایشگاه را به آتش میکشد و تقصیر آن را به گردن کارول میاندازد و سرانجام او را با یک چمدان در خیابان رها میکند و به سراغ عشق تازهاش میرود.
کارول کارش به گدایی در ایستگاه مترو میکشد. اما تصادفاً با مردی آشنا میشود که سرنوشتاش را عوض میکند. پل میکولاژ بر خلاف کارول، مرد متأهلی است که وضعیت مالی خوبی دارد؛ اما از زندگیاش خسته شده و میخواهد خودکشی کند. او با قرار دادن کارول بیپول و بیپاسپورت در یک چمدان، موفق میشود او را به طور غیرقانونی با هواپیما به لهستان ببرد.
اما دزدها در فرودگاه ورشو چمدان را میدزدند و بعد از این که کارول را در آن مییابند، او را به باد کتک میگیرند. اما کارول از این که سرانجام موفق شده خود را به وطنش برساند، خوشحال است.
او در لهستان کار آرایشگری را از سر میگیرد؛ اما دائم به فکر انتقام از دومینیک است. میکولاژ در مترو ورشو با او ملاقات کرده و از او میخواهد که با گلوله به زندگیاش خاتمه بدهد. اما کارول این کار را نمیکند و با گلوله قلابی به او شلیک میکند.
پل که زنده مانده از فکر خودکشی منصرف میشود و تصمیم میگیرد با کارول به تجارت بپردازد. آنها درگیر کارهای غیرقانونی و بازار سیاه میشوند و کارول موفق میشود از این راه وضعیت مالی خوبی پیدا کند. پس از آن به دومینیک زنگ میزند و از او میخواهد که به لهستان بیاید. بعد صحنه ساختگی قتل خود را طوری طراحی میکند که به گردن دومینیک بیفتد.
دومینیک به زندان میافتد و به این ترتیب کارول موفق میشود انتقامش را از او بگیرد. در پایان فیلم او را میبینیم که به دومینیک که پشت پنجره زندان برای او دست تکان میدهد، نگاه کرده و اشک میریزد.
با این که لحن فیلم کمدی است و بازی و ظاهر کمیک زبیگنیو زاماچوفسکی، جنبه کمدی آن را تقویت کرده؛ اما فضای فیلم در کل سیاه و تلخ است. تم اصلی فیلم، بیشتر از آن که برادری باشد، تحقیر و انتقام است. آنها که زمین خوردهاند، دوباره بر میخیزند و آنها که در اوج موفقیتاند، به حضیض ذلت میافتند. فضای فیلم خاکستری، تیره و غمبار است و این فضا با درونمایه تراژیکمدی فیلم و لحن کنایهآمیز آن همخوان است.

رنگ سفید در این فیلم رنگی طعنهآمیز است. سرنوشت تیره قهرمانان در تضاد با رنگ سفیدی است که فیلم بر مبنای آن ساخته شده و از طریق نشانههای تصویری مثل آسمان ابری لهستان، چشماندازهای پربرف ورشو، لباسها و اتومبیلها و کبوتر سفیدی که در آغاز فیلم از آسمان میگذرد و فضلههایش را بر سر و روی کارول میریزد، بر آن تأکید میشود.
سفید در عین حال طیفی از تمام نورها از جمله نورهای آبی و قرمز است. به علاوه نمادی از معصومیت ذاتی شخصیتهای فیلم (کارول و دومینیک) علیرغم ظاهر خبیث و بدسگال آنهاست.
کارول در نیمه اول فیلم شخصیتی مظلوم و بیگناه است. اما درنیمه دوم فیلم به فساد و تباهی کشیده میشود. کارول به دنبال مساوات است و با انتقام میخواهد به این مساوات برسد. اما کیشلوفسکی در پایان نشان میدهد که این مساوات چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی وجود ندارد.
در جایی از فیلم گفته میشود که این روزها همه چیز را با پول میتوان خرید؛ اما کیشلوفسکی در پایان پرابهام نشان میدهد که این عقیده درست نیست. عشق چیزی نیست که بتوان آن را پول خرید. کارول موفق میشود انتقامش را از دومینیک بگیرد؛ اما آیا او توانسته عشقاش را نیز برگرداند؟ وی با این که در ظاهر پیروز شده؛ اما در واقع درمانده و شکستخورده است. گریه او نشانه عشق او به دومینیک است که نتوانسته به دست بیاورد. اگر چه برخی از منتقدان آن را ریاکارانه تعبیر کردهاند.
سفید فیلمی است که بیشتر بر روی پلات و روایت متمرکز شده و چندان روی شخصیتها کار نشده است. آنتونی لئونگ منتقد فیلم آمریکایی آن را ضعیفترین قسمت تریلوژی دانسته و از درونمایه زنستیزانه آن انتقاد کرده است.
رفتار شیطانی، بیرحمانه و خباثتآمیز دومینیک در آغاز، توجیه چندانی ندارد. بر خلاف فیلم آبی تحول شخصیتها نیز به خوبی صورت نمیگیرد. به علاوه از سبک بصری درخشان و خیرهکننده آبی و قرمز در سفید اثری نیست و ظاهراً کیشلوفسکی به دلیل سرعت کار و فشردگی زمان تولید، فرصت کافی برای اجرا کردن سبک تصویری استیلیزهاش را نیافته است.
زاما چوفسکی بازیگر نقش کارول بازیگر توانایی است که پیش از این در فیلم 10 فرمان کیشلوفسکی هم بازی کرده بود. برخی او را با چارلی چاپلین مقایسه کردهاند. نام کارول در زبان لهستانی به معنی چارلی است و به هر حال ظاهر و رفتار کمیک او که در تضاد با سرنوشت تلخ و سیاه او قرار دارد، بیشباهت به چاپلین و دنیای او نیست؛ گر چه سبک بازیگری او و ظاهرش بیشتر به داستین هافمن شبیه است تا چاپلین.
فیلم سفید لایههای دیگری هم دارد که یکی از آنها استعاره سیاسی آن است. برای کیشلوفسکی شعار برابری که در انقلاب فرانسه به آن وعده داده شده، در دنیای امروز، شعاری ایدهآلیستی و غیرواقعی است.
طعنههای آشکار او به فساد مالی در لهستان، نقدی صریح بر وضعیت امروز لهستان است. لهستانی که کیشلوفسکی سالها آرزوی رهایی آن از شر کمونیسم را داشت و اینک در چنگ مافیای اقتصادی افتاده است.
دومینیک نیز نمادی از فرانسه است؛ زیبا، جذاب، مغرور و بیرحم. احساس کارول نسبت به او احساس یک مهاجر به فرانسه است که با عشق و نفرت توأم است.
پیش از این در مورد موسیقی آبی گفتم که روش آهنگسازی پریزنر در کار با کیشلوفسکی با بقیه آهنگسازان کاملاً فرق داشت. به این ترتیب که وی قبل از ساخته شدن فیلم، موسیقی آن را مینوشت و بعد داستان و صحنههای فیلم را با موسیقیاش تطبیق میداد. کیشلوفسکی درباره او گفته بود که فیلم من، موسیقی او را تصویر میکند.
به گفته پریزنر: «استفاده کیشلوفسکی از موسیقی به عنوان عنصری از داستان فیلم به تدریج حاصل شد. کریستوف ابتدا نمیدانست از موسیقی چه میخواهد و فقط به شکل سنتی از آن استفاده میکرد؛ اما من سعی کردم در فیلمهایش کارهای متفاوتی ارائه دهم.»
موسیقی پریزنر اغلب ملودیک است؛ ملودیهایی ملایم و آرام که غالباً با یک یا دو ساز اجرا میشوند و در این میان سازهای بادی نقش مهمتری دارند.
دو تم اصلی در موسیقی فیلم سفید وجود دارد که بر مبنای شخصیت کارول و دومینیک ساخته شدهاند. تم تانگو که واریاسیونهای مختلفی از آن در فیلم شنیده میشود، شخصیت کارول را نمایندگی میکند. جدا از درونمایه رمانتیک این قطعه، تانگو با سبک سرخوشانه، ملایم و نشاط آورش، بیانگر لحن کمدی فیلم خصوصاً در قسمتهای میانی آن است.
به علاوه، استفاده از تم تانگو برای موسیقی این فیلم مفهومی نمادین دارد. سفید بر خلاف آبی و قرمز، فیلم مردانهای است و پروتاگونیست آن مردی است که میخواهد همسرش را تحت کنترلاش در آورد؛ همان گونه که در رقص تانگو این مرد است که تمام حرکات زن را رهبری و کنترل میکند.
با این که دومینیک تنها در ابتدا و انتهای فیلم ظاهر میشود، اما حضوری مسلط و متافیزیکی بر تمام فیلم دارد. چرا که او در ذهن کاراکتر اصلی آن زندگی میکند و کارول در تمام مدت به فکر انتقام گرفتن از اوست.
تم دومینیک که با استفاده از سازهای بادی مثل ابوا، فلوت و کلارینت اجرا میشود در تضاد با تم تانگوی کارول قرار دارد که با سازهای زهی اجرا شدهاند.
قطعات موسیقی فیلم سفید در ظاهر به هم شبیهاند؛ اما در واقع این طور نیست. بلکه آنها واریاسیونهای متفاوتاند که بر اساس تمهای اصلی نوشته شدهاند. قطعات بسیار کوتاهند و هر قطعه انگار از قطعه قبلی ناشی شده و در قطعه بعدی ادامه پیدا میکند.
قطعات نیمه اول فیلم مطابق فضای فیلم، لحنی دلگیر و اندوهناک دارند. در بخشهای میانی با تغییر لحن و فضای فیلم، پریزنر با وارد کردن تم تانگو فضای نسبتاً شاد و کمیکی میسازد و در پایان با بازگشت به تم دومینیک، موسیقی دوباره لحن تلخ و غمناکی میگیرد.
با این که موسیقی فیلم سفید به قدرت موسیقی فیلم آبی نیست؛ اما مثل بیشتر کارهای پریزنر، بسیار پراحساس و تأثیرگذار است.
منبع : راديو زمانه