در يک اتاق تاريک ساختمانی کهنه، مرد ناشناسی روی صندلی نشسته و پاهايش را به ميز تکيه داده. سايه زنی پشت شيشه مشبک اتاق مرد که عبارت کارآگاه خصوصی را به صورت معکوس میتوان روی آن خواند

ظاهر میشود. زن در میزند و مرد او را به درون اتاق فرا میخواند. زن در نمايی ضد نور وارد اتاق میشود. او زنی زيبا، جذاب و شهوتانگيز است و طرز راه رفتنش بسيار اغواگرانه است. او ترکيبی از ويژگیهای متضاد است، ساده و مکار، مرموز و قابل اطمينان، قربانی و مهاجم و خطرناک و در خطر. زن روی صندلی مینشيند و پاهای لخت کشيدهاش را به نحو تحريک کنندهای روی هم میگذارد و سيگاری آتش میزند و با لحن اغواگرانهای خطاب به مرد میگويد: «من به کمک شما نياز دارم. من شديدا در خطرم.»
مرد که کسی جز کارآگاه خصوصی فيليپ مارلو نيست، فوراْ میفهمد که اين زن زيبا چيزی جز دردسر نيست. اما قادر نيست اين دردسر را از خود براند و گرفتار او میشود.
اين دنيای پر وسوسه، هيجانانگيز و جذاب فيلم نوآر است که در آن مردان خشن، خونسرد و تنها در دام
زنان زيبا و اغواگر افتاده و به جهان زيرزمينی و خطرناک تبهکاران بیرحم گام میگذارند.
در برنامه اين هفته در باره موسيقی فيلمهای نوآر با شما سخن گفته و شما را دعوت به شنيدن قسمتهايی از موسيقی فيلمهای نوآر کلاسيک دهههای سی و چهل از جمله سيرای مرتفع، شاهين مالت، سايه يک شک و لورا خواهم کرد.
فيلم نوآر چيست؟
فيلم نوآر ژانری سينمايی است با درونمايهای جنايی و اخلاقی که بر اساس زندگی قهرمانانی سياهبخت و دنيای تاريک آنها شکل گرفته است. واژه فيلم نوآر (film noir) واژهای فرانسوی و معادل فيلم سياه است و نخستين بار در ۱۹۴۶ به وسيله منتقد فرانسوی نينو فرانک ابداع شد و به فيلمهای جنايی و کارآگاهی اواخر دهه سی و اوايل دهه چهل اطلاق میشد.
اين واژه از نام مجموعهای از کتابهای انتشارات گاليمار فرانسه که داستانهای جنايی و اسرارآميز آمريکايی را منتشر میکرد، گرفته شد. از آنجا که اين کتابها جلد سياهی داشتند، به آنها نوآر يا سياه میگفتند. منتقدان فرانسوی فيلمهای جنايی و کارآگاهی آمريکايی را معادل سينمايی اين کتابها فرض کردند. اين در حالی بود که سازندگان اين فيلمها در عصر طلايی نوآر، هرگز خود را به عنوان خالق ژانر نوآر نمیشناختند. بلکه در نظر آنها اين فيلمها، فقط تريلرهای جنايی بودند که سليقه مردم و زمانه را منعکس میکردند.
فيلمهای نوآر غالباْ فيلمهای ارزانقيمت يا به اصطلاح بی موویهايی (B Movies) بودند که با بودجه و امکانات اندک و بازيگران درجه دو و نه چندان گرانقيمت ساخته میشدند. اين فيلمها عليرغم شباهتهای تماتيک و سبکیشان بسيار متنوع اند و طيفهای متفاوتی از فيلمهای گانگستری و کارآگاهی ساده مثل شاهين مالت، دهه بيست غران و جنگل آسفالت تا فيلمهای روانکاوانه و پيچيدهتری چون خواب بزرگ، تماس شيطان و غرامت مضاعف را در بر میگيرند.
برخی از نظريهپردازان سينمايی مثل توماس شاتز، فيلم نوآر را يک ژانر مشخص نمیدانند؛ بلکه معتقدند فيلم نوآر يک سبک تصويری-سينمايی است که میتواند در ژانرهای مختلفی از ژانر گانگستری گرفته تا درامهای اجتماعی و خانوادگی و فيلمهای جنايی و پليسی و همين طور فيلمهای فانتزی و علمی تخيلی ظاهر شود. آلن سيلور منتقد آمريکايی و متخصص مطالعات مربوط به فيلمهای نوآر از اين فيلمها به عنوان يک پديده (phenomenon) و يک دايره (cycle) اسم میبرد و آن را مجموعهای از کدهای بصری و تماتيک میداند. برخی نيز آن را صرفاْ يک حالت (mood) و يک جنبش سينمايی مربوط به يک دوره تلقی میکنند.
ريشههای ادبی نوآر
منابع الهام فيلمهای نوآر نيز بسيار گسترده و متنوعند. فيلمهای نوآر نه تنها ريشه در برخی سبکهای سينمايی مثل اکسپرسيونيسم آلمان و رئاليسم شاعرانه فرانسه دارند؛ بلکه وامدار ادبيات جنايی عامهپسند آمريکايیاند که تحت عنوان پالپ فيکشن در دهههای سی و چهل در مجلههايی چون ماسک سياه (Black Mask) به چاپ میرسيد.
در واقع نويسندگان جنايینويسی چون دشيل همت، جيمز مککين و ريموند چندلر در شکل گيری سينمای نوآر نقش مهمی داشته و آثارشان منبع اقتباس بسياری از فيلمهای نوآر دهههای چهل و پنجاه شد.
جيمز مک کين رمان «غرامت مضاعف» و «پستچی هميشه دو بار زنگ میزند» را نوشته که هر دو رمان به فيلمهای نوآر درخشانی تبديل شدند.
در سال ۱۹۳۱ داستانی از دشيل همت، تبديل به فيلم گانگستریای شد به نام خيابانهای شهر (City Streets) ساخته روبن ماموليان با فيلمبرداری لی گارمز(Lee Garmes) که برخی از مورخان سينمايی آن را نخستين فيلم نوآر آمريکايی میدانند که بسياری از خصوصيات داستانی و تصويری فيلمهای نوآر را دارد. از داستانهای ريموند چندلر نيز فيلمهای نوآر زيادی ساخته شد از جمله «بکش عزيزم» (بر اساس رمان «خداحافظ محبوبم») بانويی در درياچه، خواب بزرگ و خواهر کوچيکه.

ريموند چندلر نويسنده داستانهاي نوآر
به علاوه هم دشيل همت و هم چندلر هر دو جدا از نوشتن داستانهای نوآر، فيلمنامهنويس هم بودند و فيلمنامه تعدادی از فيلمهای نوآر کار آنهاست.
يکی ديگر از نويسندگان مشهور و پرکار اين دوره که داستانهايش منابع اقتباس فيلمهای نوآر گرديد، کورنل وولريچ بود که با نامهای مستعار ويليام آيريش و جرج هوپلی داستان مینوشت. فيلمهای نوآر فرشته سياه (۱۹۴۶) آخرين مهلت در سپيدهدم (۱۹۴۶) و وحشت در شب (۱۹۴۷) بر اساس داستانهای وولريچ ساخته شد.
در حالی که داستانهای چندلر و دشيل همت بيشتر بر محور يک قهرمان و شخصيت يک کارآگاه خصوصی («سم اسپيد» در داستانهای همت و «فيليپ مارلو» در داستانهای چندلر) استوار بود، داستانهای جيمز مککين، درامها و تريلرهايی روانشناسانه بود که به زندگی آدمهای عادی در شرايط خاص و دراماتيک میپرداخت. شخصيتهايی که اسير حرص و آز و شهوتند و تمايلات درونی شيطانی، آنها را به طرف جنايت و جرم سوق میدهد.
فضای فيلمهای نوآر
فيلم نوآر، ژانری شهری است و با دنيای شهر و آدمهای شهری سر و کار دارد. شهر بستر وقوع رويدادهای شهوتناک، شيطانی، توطئهگرانه و مرگبار فيلمهای نوآر است. داستانهای نوآر معمولاْ در دل شبهای تاريک شهرهای بزرگ که با نور چراغهای نئون يا لامپهای کنار خيابان روشن شده و سايههايی ترسناک و دلهرهآور ايجاد کرده، اتفاق میافتد. شهر خصوصاْ در شب، مکان مرموز و در عين حال امنی برای جنايتکاران و قهرمانان شوربخت فيلمهای نوآر است.

تضاد نور و سايه در فيلم نوآر
کوچههای بنبست، انبارهای کهنه و متروک، کافهها، بارهای پردود و کلابهای شبانه، اتاقهای تاريک که گرد و غبار در هوای آن موج میزند و باريکههای نور از لای پردههای کرکرهای آن به درون میخزد، خيابانهای باران خورده در شب، آبی که از ناودانهای خانهها جاری است و آسفالت خيسی که سطح براق آن نورهای خيابان را در شب باز میتابانند، برخی از نشانههای تصويری فيلمهای نوآرند و فضای اصلی آن را میسازند.
تاريکی عمدی فضای فيلمهای نوآر که با تصوير سياه و سفيد شديدتر نيز شده، بازتابی از تيرگی و سياهی زمانهای است که داستان فيلم در آن جريان دارد. فضاهای داخلی نيز بسيار تنگ و محصورکننده (Claustrophobic) و خفقانآور است و فيلمساز با استفاده از شيوه نورپردازیهای کنتراست (low key lighting) ميزانسن و زوايای دوربين، بر اين محصوريت که نشانهای از تنگنای پروتاگونيست فيلم است، تاکيد میکند.
آيکونوگرافی (شمايلنگاری) فيلمهای نوآر نشان میدهد که برخی از شمايل و نشانههای ظاهری مربوط به لباس کاراکترها و ابزار و لوازم صحنه فيلمهای نوآر مثل کت و شلوار تيره و راه راه، بارانی خاکستری، کلاه شاپو، مسلسل و اتومبيلهای مشکی فورد و کاديلاک، متعلق به ژانرهای ديگر مثل ژانر گانگستری و پليسی است؛ اما در فيلمهای نوآر کيفيت متفاوتی میيابند. تلفن، ضبط صوت و روزنامه نيز برخی آيکونهای رسانهای در فيلمهای نوآر است.

شهر تاريک فيلم نوآر
تمها و شخصيتهای نوآر
فيلمهای نوآر (برخلاف فيلمهای ملودرام آمريکايی) لحن تلخ و بدبينانه و فضايی سرد و تيره دارند. قهرمانهای نوآر چه کارآگاهی خصوصی مثل فيليپ مارلو در خواب بزرگ يا سم اسپيد در شاهين مالت باشند و چه گانگستری خشن مثل روی ارل در سيرای مرتفع (هرسه با بازی همفری بوگارت) مرد تنها، تلخانديش، بدبين و ضد اجتماعی است که در جهانی که متعلق به او نيست و با آن بيگانه است، برای بقا تلاش میکند.
بدبينی او نشانهای است از خودآگاهی او از سرنوشت تلخ و محتومی که در انتظار اوست و او قدرت تغيير آن را ندارد. جبر محتومی که بر فيلمهای نوآر حاکم است، قهرمانان شوربخت آنها را به سمت نابودی و مرگ میکشاند.
انسان در فيلمهای نوآر هميشه خطاکار و اغلب فاسد است. آدمها قربانيان سرنوشتآند و تقدير میتواند يقه هر کس را در هر جا بگيرد. موقعيت آدمها متزلزل و ناپايدار است و شخصيتها روی لبه پرتگاه حرکت میکنند. مزد گناه هرچند کوچک، غالباْ مرگ است و آدمها به خاطر اعمال تبهکارانهای که مرتکب میشوند، کيفرهای سخت میبينند. حداکثر اميد قهرمانان اصلی، رسيدن به يک پيروزی موقت و يا آرامش کوتاه است.
دنيای فيلمهای نوآر دنيايی شوم و سرکوبگر است که شانس آدمها را برای نجات به حداقل میرساند. در چنين جهانی به تعبير پل شرايدر در مقاله درخشانش در باره فيلم نوآر (Notes on film noir) هيچ کاراکتری نيست که آسيبپذير نباشد. در از درون گذشته (Out of the Past) رابرت ميچم، شخصيتی است که سعی میکند از گذشتهاش فرار کند. او به شريکش خيانت کرده و همراه دوستدخترش از صحنه جرم میگريزد اما تقدير به او اجازه فرار نمیدهد.
برخی از مورخان سينما، فيلم نوآر را در واقع واکنشی به وحشی گریها و فجايع جنگ جهانی دوم و نقدی بر سبک زندگی مصرفی جديد آمريکايی میدانند. نهيليسم، سرخوردگی و ياس و ازخودبيگانگی حاصل از فضای پس از جنگ جهانی دوم در آمريکا، درونمايههای اصلی فيلمهای نوآر کلاسيک آمريکايی اواخر دهه چهل و اوايل دهه پنجاه است.
فم فتال در فيلمهای نوآر
علاوه بر شخصيت مرد ضدقهرمان، زن نابودگر يا فم فتال (Femme Fatale) از شخصيتهای اصلی و ثابت فيلمهای نوآر است. فم فتال، زنی زيبا، جذاب، باهوش، فعال، قدرتمند و مسلط است و در تضاد با زنان ديگر سينمای هاليوود که اغلب نقش مادر، همسر وفادار و مطيع، معشوقه يا فاحشه را بازی میکردند و شخصيتهايی منفعل و ضعيف بودند، قرار دارد. او در واقع آنتیتز زنان سنتی و خانهدار فيلمهای آمريکايی است و از زيبايی و جذابيت خود برای اغوای مردان تنها و بیپناه فيلم استفاده میکند و آنها را وا میدارد که او را در انجام نقشههای غيرقانونی و تبهکارانهاش ياری دهند.
[[photow11]]
حال اين نقشه، چه قتل ساده شوهری بدبخت و بینوا در غرامت مضاعف باشد يا نقشه سرقت از کازينوی هتلی در سيرای مرتفع.
باربارا استانويک در فيلم «غرامت مضاعف» يکی از نخستين زنان سينما با ويژگیهای يک فم فتال بود. زنی که در فيلمهای هاليوودی آن دوره کمتر ديده شد. زنانی خائن و تبهکار که با همدستی مردان ديگر نقشه قتل شوهرانشان را میريختند. بعدها ريتا هيورث در فيلم گيلدا، لانا ترنر در «پستچی هميشه دو بار زنگ میزند» و اوا گاردنر در «از درون گذشته» (Out of the Past) نمونههای ديگری از اين گونه زنان را بر پرده سينما آفريدند و به شمايلهای جاودان و بیبديل «فم فتال» در سينمای آمريکا تبديل شدند.
عصر طلايی نوآر
سينمای نوآر از نظر تاريخی به چند دوره تقسيم میشود. دهه سی را عصر نوآرهای اوليه (Proto-Noir) و دههای چهل و پنجاه را عصر نوآرهای کلاسيک يا دوران طلايی نوآر نامگذاری کردهاند.
فيلمی که اکثر مورخان و نظريهپردازان سينما بر سر آن به عنوان نخستين فيلم نوآر آمريکايی تاريخ سينما توافق نظر دارند، فيلم غريبه در طبقه سوم (Stranger on the Third Floor)محصول ۱۹۴۰ است که بوريس اينگستر کارگردان ليتوانيايیالاصل آن را با بازی پيتر لوره بازيگر مهاجر آلمانی در آمريکا ساخته است. فيلمی که ديدن آن امروز برای تماشاگران عادی سينما بسيار ملالآور است. بسياری از فيلمهای نوآر کلاسيک آمريکايی با بازيگران درجه دو هاليوود و افراد نه چندان مشهور ساخته شد.
علاوه بر دلايل اقتصادی، نظام ستارهسازی هاليوود و سنت فيلمهای غالب و مسلط آن به بازيگران ستاره اجازه نمیداد در نقش کاراکترهای نوآر با ويژگیهای اخلاقیای که برشمردم، ظاهر شوند. يعنی مثلاْ مرتکب قتل شوند و از دست پليس بگريزند يا با زنان ديگری جز همسرانشان به رختخواب روند. به علاوه زنان فيلمهای نوآر از نظر سينمای مسلط هاليوود، زنان خوشنامی نبودند و عفت و پاکدامنی آنها مورد ترديد بود.
موسيقی فيلمهای نوآر
اساس موسيقی فيلمهای نوآر را موسيقی جاز آمريکايی و موسيقی اکسپرسيونيستی تشکيل میدهد. بسياری از آهنگسازان آلمانی همانند فيلمسازان و فيلمبرداران اکسپرسيونيست اين کشور با ظهور هيتلر و برای فرار از چنگال فاشيسم به آمريکا گريختند و جذب استوديوهای توليد کننده فيلمهای ارزانقيمت (B Movies) شدند.
آهنگسازانی چون مکس استاينر، آدلف دويچ و فرنس وکسمن که وارث سبک موسيقی فيلمهای اکسپرسيونيستی بودند، از پرکارترين آهنگسازان فيلمهای نوآرند.
دهه بيست غران
نخستين قطعه از مجموعه موسيقی فيلمهای کلاسيک نوآر مربوط است به فيلمی با عنوان «دهه بيست غرّان» (The Roaring Twenties) محصول ۱۹۳۹ ساخته رائول والش. داستان سه سرباز زمان جنگ جهانی اول که در يک سنگر با هم ملاقات میکنند. آنها بعد از پايان جنگ به آمريکا برمیگردند. ادی (جيمز کاگنی) نمیتواند کار پيدا کند. يکی از دوستان زمان جنگش به او پيشنهاد میکند که رانندگی تاکسی او را به عهده بگيرد.
ادی با زنی به نام پاناما آشنا شده و از طريق او وارد کار قاچاق مشروب میشود و از اين راه پولدار میگردد و همسنگریهای زمان جنگش جرج (همفری بوگارت) و ملويد (جفری لين) را استخدام میکند اما مثل اکثر قهرمانان فيلمهای نوآر آينده تلخی در انتظار اوست.
موسيقی آن ساخته ليتل سيراس يانگ است.
نامه
نامه (The Letter) را ويليام وايلر بر اساس رمانی از سامرست موآم ساخته و يکی از نخستين فيلمهای نوآر دهه چهل است. بت ديويس همسر يک مزرعهدار کائوچو در سنگاپور است که مردی را به انگيزه دفاع از خود میکشد.
اما بيوه مقتول نامهای با دستخط او در دست دارد که در آن بت ديويس به مرد مقتول اظهار عشق کرده و از او خواسته به ديدار او برود. فيلم با صحنه غافلگيرکنندهای شروع میشود. مردی با شليک گلولهای از در خانه بيرون میافتد و بر پلههای خانه میغلتد و به دنبال آن بت ديويس را میبينيم که تفنگ در دست در آستانه در ظاهر میشود.
موسيقی آن را مکس استاينر ساخته که آهنگساز بسياری از فيلمهای نوآر از جمله خواب بزرگ است.
سيرای مرتغع
سيرای مرتفع (High Sierra) را رائول والش بر اساس رمانی از دبليو آر برنت ساخته که نويسنده سزار کوچک و جنگل آسفالت است. کسی که ديالوگهای فيلم صورتزخمی ساخته هوارد هاوکز نيز نوشته اوست.
پروتاگونيستهای او غالباْ خصلتی قهرمانانه و سرنوشتی تراژيک دارند. مثل «روی ارل» گانگستر فيلم سيرای مرتفع با بازی همفری بوگارت که با الهام از زندگی جان ديلينجر گانگستر معروف و «دشمن شماره يک مردم» خلق شده است. روی ارل پس از آزادی از زندان، نقشه يک سرقت مسلحانه از کازينوی يک هتل را میريزد. اما پس از انجام آن نمیتواند از دست پليس فرار کند و در نهايت در ارتفاعات سيرا با شليک ماموران افبیآی از پا در میآيد. موسيقی اين فيلم ساخته آدولف دويچ است.
شاهين مالت
موسيقی فيلم شاهين مالت (The Malt Falcon) نيز ساخته آدولف دويچ است. در اين فيلم نيز دويچ همانند سيرای مرتفع با ارکستر کوچکی کار کرد که با بودجه اندک فيلم همخوانی داشت. ارکستری مرکب از ۹ ساز بادی و چند ساز زهی. سبک کار دويچ تا حد زيادی شبيه آثار مکس استاينر است و همان حال و هوای تلخ و تيره فيلمهای او را دارد و با فضای پر رمز و راز شاهين مالت هماهنگ است.
شاهين مالت يکی از نمونههای برجسته نوآر است و جان هيوستون آن را بر اساس رمانی از دشيل همت ساخته و شخصيت اصلی آن کارآگاهی به نام سم اسپيد(همفری بوگارت) است که به استخدام زنی اغواگر به نام بريجيد(مری استور) درمی آيد تا شريک زندگی او را پيدا کند.
سايه يک شک
سايه يک شک (Shadow of a Doubt) از معدود فيلمهای نوآر آلفرد هيچکاک است. فيلمنامه آن را تورنتون وايلدر و گوردون مکدانل نوشتهاند و داستان دختر جوانی (ترزا رايت) است که فکر میکند دايیاش (جوزف کاتن) که به ديدار آنها آمده، يک سريال کيلر است که زنان بيوه پولدار را میکشد. برخی آن را يکی از بهترين فيلمهای آمريکايی هيچکاک دانستهاند که الهام بخش فيلمسازان بسياری از جمله ديويد لينچ در مخمل آبی بوده است.
موسيقی سايه يک شک را ديمتری تيومکين ساخته که از بزرگترين آهنگسازان هاليوود و سازنده موسيقیهايی چون ماجرای نيمروز، ريو براوو، آلامو، غول، توپهای ناوارون و سقوط امپراتوری رم است.
لورا
لورا (Laura) ساخته اتوپره مينجر با اين که از نظر ساختار بيشتر تلفيقی از يک فيلم رمانتيک و کارآگاهی است، اما در طبقهبندی فيلمهای نوآر کلاسيک جای گرفته است. جسد لورا هانت که با شليک گلوله به قتل رسيده در آپارتمانش پيدا میشود. کارآگاهی به نام مارک مکفرسون مامور میشود تا قاتل را شناسايی و دستگير کند. نخستين فرد در ليست مظنونين او، روزنامهنگاری به نام والدوست که فيلم با صدای او روايت میشود و با اين جمله آغاز میکند: «من هرگز نمیتوانم آن تعطيلات آخر هفته را که لورا کشته شد، فراموش کنم.»
ديويد رسکين موسيقی لورا را بر اساس شخصيت لورا ساخته. تم لورا را در تمام صحنههای فيلم میتوان شنيد. اين تم آن قدر در فيلم تکرار میشود که بيننده ديگر نمیتواند تشخيص دهد که آيا جزئی از داستان فيلم است يا موسيقی پسزمينه فيلم.
موسيقي فيلم هاي نوآر(قسمت دوم)
آهنگسازان تبعيدی و فيلم های نوآر
مکس استاينر، فرنز وکسمن، ميکلوش روژا، ديمتری تيومکين و آدلف دويچ از مهمترين آهنگسازان دوره کلاسيک فيلم های نوآر اند که اکثر آنها کسانی اند که از کشورهای ديگر مثل روسيه، مجارستان، اتريش و آلمان به آمريکا مهاجرت کرده و به کار در استوديوهای هاليوود پرداختند. به ويژه بعد از روی کار آمدن هيتلر و تسلط فاشيسم بر اروپا، بسياری از فيلمسازان، فيلمبرداران و آهنگسازان اروپايی به ويژه آنهايی که يهودی بودند يا گرايش های چپ داشتند به آمريکا گريختند.

پيتر لوره در فيلم ام ساخته فريتز لانگ
مهاجرت فيلمسازانی چون فريتز لانگ و فيلمبردارانی چون جان آلتون و نيک موزوراکا که مستقيما درگير جنبش سينمای اکسپرسيونيسم اروپا بودند و فيلمسازانی چون بيلی وايلدر، رابرت زيودماک و مايکل کورتيز که در فضای اکسپرسيونيسم نفس کشيده بودند، بسياری از تکنيک های نورپردازی و فيلمبرداری فيلم های اکسپرسيونيستی و عناصر زيبايی شناختی اين سبک را وارد هاليوود کرد. تاثير فيلم ام(M) ساخته درخشان فريتز لانگ(1931) که از نخستين فيلم های جنايی تاريخ سينماست از نظر طرح داستانی و سبک بصری نوآرگونه بر فيلم های اين دوره انکار ناپذير است. فيلمی که در آن پيتر لوره نقش يک جانی را بازی می کند. بازيگری که بعد از مهاجرت به آمريکا به يکی از بازيگران اصلی فيلم های نوآر اين دوره تبديل شد.
فيلمسازان مهاجر پس از ورود به آمريکا جذب استوديوهای توليد کننده فيلم های ارزان قيمت يا به اصطلاح بی مووی شدند. نتيجه اين شد که فيلم های بی مووی اين دوره بسيار بهتر و ماندگارتر از بسياری فيلم های رده A از کار درآمد چرا که سبک بصری و روايتی فيلم های بیمووی عليرغم محدوديت های فراوان مالی و تجهيزاتی بهتر از فيلم های پرخرج هاليوودی بود. به علاوه سازندگان اين فيلم ها از کارگردان گرفته تا فيلمبردار و آهنگساز آن در فضايی دور از سبک و سياق هاليوود آموزش ديدند و فيلم ساختند. به عنوان مثال مکس استاينر که او را به عنوان يکی از پيشگامان موسيقی فيلم می شناسند و سازنده برخی از معروف ترين فيلم های دهه سی و چهل آمريکا مثل کازابلانکا، بربادرفته، کينگ کونگ و خبرچين است، کسی است که پيش از ورود به سينما شاگرد گوستاو مالر بود و از موسيقی ريچارد اشتراوس تاثير گرفته بود. استاينر آهنگساز تعدادی از فيلم های مهم نوآر و گانگستری مثل گرمای سفيد، گنج های سيرامادره و خواب بزرگ است. اهميت استاينر در دنيای موسيقی فيلم به حدی است که هرساله جايزه ای به نام او تحت عنوان جايزه مکس استاينر به بهترين موسيقی فيلم ارژينال سال تعلق می گيرد که تاکيدی است بر نقش پيشگامانه او در اين هنر. با اين حال برخی از محققان سينما از موسيقی استاينر به خاطر وابستگی بيش از حد آن به تصاوير و رويدادهای روی پرده انتقاد می کنند. شيوه ای که آن را شيوه ميکی ماوس در موسيقی فيلم می خوانند و در آن آهنگساز به شيوه کارتون های ميکی ماوس با ملودیهايش، حرکات شخصيت های فيلم را دنبال می کند. موسيقی فيلم خواب بزرگ(Big Sleep) از مهم ترين کارهای استاينر در زمينه موسيقی فيلم های نوآر است.
خواب بزرگ
خواب بزرگ (يا به تعبير قاسم هاشمی نژاد خواب گران) را هواردهاوکز بر اساس رمانی به همين نام اثر ريموند چندلر ساخته است. رمانی که پيش از آن در مجله ماسک سياه (Black Mask) منتشر شده بود. فيلمنامه آن نيز نوشته ويليام فاکنر و لی براکت است. با اينکه اين فيلم فاقد برخی از مهم ترين نشانه های روايتی و داستانی فيلم های نوآر مثل فلاش بک و تکنيک راوی اول شخص است اما به عنوان يکی از نمونه های درخشان فيلم های کلاسيک نوآر از آن ياد شده است.
عليرغم اينکه فيلم از تکنيک وويس اوور (vice over) و راوی اول شخص استفاده نمی کند اما زاويه ديد دوربين وابسته به کاراکتر اصلی يعنی کارآگاه فيليپ مارلوست و تقريبا هرجا او هست، دوربين نيز حاضر است.

همفري بوگارت و لورن باکال در نمايي از خواب بزرگ
فيليپ مارلو (همفری بوگارت) شخصيت بسياری از رمان های چندلر، کارآگاهی است باهوش با ظاهری عبوس و بداخلاق. در خواب بزرگ، ژنرال بازنشسته، استرن وود او را استخدام می کند تا دخترانش را از شر يک رسوايی اخلاقی نجات دهد. لورن باکال زوج هميشگی بوگارت در فيلم های نوآر، نقش دختر بزرگ ژنرال را بازی می کند که چهره ای افسونگر، اروتيک و در واقع فم فتال فيلم است و با اغواگری هايش فيليپ مارلوی زيرک را به دام خود میکشد.
طرح داستانی (plot) فيلم برای تماشاگران دهه چهل بسيار پيچيده و گيج کننده بود. ويليام فاکنر و لی براکت هر دو جداگانه بر روی آن کار کردند و آن را به هاوکز دادند بدون اينکه کار همديگر را ديده باشند. موسيقی مکس استاينر در عين حفظ درون مايه های تاريک، مبهم و پارانويايی فيلم، کيفيت رمانتيکی دارد و بيانگر عشق ويرانگری است که بين فيليپ مارلو و زن فم فتال فيلم جريان دارد.
غرامت مضاعف
غرامت مضاعف (Double Indemnity) را بيلی وايلدر بر اساس رمانی از جيمز مک کين ساخته است. وايلدر از ريموند چندلر و چارلز براکت به عنوان فيلمنامه نويس دعوت کرد تا به او در نوشتن فيلمنامه اين فيلم کمک کنند.
چندلر قبلا فيلمنامه ای ننوشته بود اما نوشتن فيلمنامه غرامت مضاعف استعداد خيره کننده او را در فيلمنامه نويسی اثبات کرد. هر چند وی در زمان نوشتن فيلمنامه رابطه خوبی با بيلی وايلدر نداشته اما وايلدر بعدها در توصيف او گفت:
« ما قصه را اندکی درست کرديم. ديالوگ های کين (جيمز مک کين) گزندگی نداشت... ضمنا بايد بگويم قدرت عظيم چندلر در وجه توصيفی اش بود. آدم های بسيار اندکی هستند که می توانند به حس و حال کاليفرنيا دست يابند. می دانيد، موضوع خيلی عجيبی است، اين که تنها کسی که حال و هوای کاليفرنيا را در نثر ريخت يک انگليسی بود- چندلر. و تنها کسی که آن حال و هوا را بر بوم ريخت هم انگليسی ای بود به نام هاکنی».
اما چندلر هميشه آموخته هايش را مديون وايلدر میدانست. وايلدر در اين باره نيز چنين گفته است: «...درکتابی که بعدتر درآمد گفت که روزگار فلاکت باری با من داشته چون من مادر به خطا بوده ام. به هرحال او گفت که هرچه در باره سينما می داند از من آموخته» (غرامت مضاعف.ترجمه رحيم قاسميان.نشر نيلا).
غرامت مضاعف داستان والتر نف مامور فروش شرکت بيمهای است که با زن خانه دار جذاب و اغواگری به نام فيليس آشنا می شود. فيليس او را وسوسه می کند که شوهرش را بکشند و از بيمه عمر او و غرامت آن استفاده کنند. داستان در گذشته و به صورت فلاش بک اتفاق میافتد و صدای راوی (والتر نف) که در حال اعتراف مشارکت اش در قتل در مقابل يک دستگاه ديکتافن است، به صورت وويس اوور بر روی فيلم شنيده می شود:
« من التر نف، کارمند شرکت بيمه، سی و پنج ساله، مجرد، بدون هيچ زخم يا نشانه آشکار... به خاطر پول و يه زن زيبا کشتمش و دست آخر نه پولی گيرم اومد و نه اون زن. جالبه، نه؟».
رابطه بين والتر و فيليس رابطه ای زناکارانه و آميخته با عشق، خيانت و حرص و آز است و ديالوگ های فيلم به سبک کارهای چندلر دوپهلو و مبهم نوشته شده است. تکنيک وويس اوور و راوی اول شخص پس از آن به عناصر ثابت و تکرار شونده فيلم های نوآر تبديل شد.
موسيقی غرامت مضاعف ساخته ميکلوش روژاست. آهنگساز مجاری تبار که در باره کارهای حماسی و تاريخی او پيش از اين در اين برنامه حرف زدم. اما روژا علاوه بر فيلم های حماسی و عظيم تاريخی، آهنگساز تعدادی از مهم ترين فيلم های نوآر اين دوره است از جمله آدمکش ها، نيروی حيوانی و جنگل آسفالت.
نيروی حيوانی
نيروی حيوانی (Brute Force) به کارگردانی ژول داسن فيلمساز فرانسوی الاصل، بر اساس داستان رابرت پترسن و فيلمنامه ای از ريچارد بروکس ساخته شد.
ژول داسن، فيلمسازی مبتکر و خلاق در ژانر نوآر است که اين ژانر را هم از نظر بصری و هم از نظر روايتی ارتقا بخشيد.
وی سازنده برخی از مهم ترين فيلم های نوآر کلاسيک دهه های چهل و پنجاه از جمله شاهراه دزدان، شب و شهر، شهر عريان و ريفی فی است که همگی بيانگر بدبينی و نااميدی سال های سياه بعد از جنگ در آمريکاست.
نيروی حيوانی درامی خشن و بدبينانه بود که خشونت مفرط آن نسبت به زمان ساخت آن تا حد زيادی غيرعادی به نظر می رسيد. جو کالينز با بازی برت لنکستر زندانی زندان وست گيت است. همسرش سرطان دارد اما حاضر نيست عمل کند مگر اينکه جو نيز همراه او باشد. به همين دليل جو سعی می کند به هر ترتيبی که شده از زندان فرار کند. زندانی که در آن هر زندانی سرگذشتی دارد که به صورت فلاش بک در فيلم روايت می شود. اگرچه ژول داسن مخالف استفاده از اين فلاش بک ها بود اما تهيه کننده آن را به او تحميل کرد. صحنه های زندان اين فيلم بعدها الهام بخش فيلم نبرد آلکاتراز شد. موسيقی نيروی حيوانی، همانند بيشتر کارهای ميکلوش روژا ساختاری سمفونيک و ارکسترال دارد.
گذرگاه تاريک
فرنز وکسمن نيز يکی ديگر از آهنگسازان فيلم های نوآر است. او نيز همانند مکس استاينر مهاجری آلمانی بود که بعد از اينکه در خيابان های برلين به وسيله سياه جامگان حزب نازی مورد حمله قرار گرفت و کتک خورد، ابتدا به پاريس و بعد به آمريکا گريخت و به بيلی وايلدر و گروه فيلمسازان تبعيدی آلمانی پيوست.
و کسمن سازنده موسيقی فيلم های نوآر درخشانی چون گذرگاه تاريک و سانست بلوار است اما علاوه بر فيلم های نوآر، موسيقی بسياری از فيلم های ترسناک اين دوره مثل عروس فرنکشتين و دکتر جکيل و مستر هايد کار اوست.
در موسيقی فيلم گذرگاه تاريک (Dark Passage)، وکسمن از موسيقی تيتراژ فيلم داشتن و نداشتن به عنوان تم اصلی موسيقی فيلم استفاده کرد. فيلمی که تهيه کننده نام او را از تيتراژ آن حذف کرده بود.
گذرگاه تاريک، فيلم نوآری زيبا و فراموش نشدنی با بازی زوج مشهور اين ژانر يعنی همفری بوگارت و لورن باکال بود و دلمر ديوز آن را بر اساس رمان ديويد گوديز ساخت.
وينسنت پری (همفری بوگارت) که به جرم قتل همسرش زندانی است از زندان سن کوئنتين فرار می کند و در راه سوار اتومبيل ايرنه جنيسن (لورن باکال) می شود. زن نقاش مرموز و وسوسه گری که به سرنوشت وينسنت علاقمند شده و تمام مراحل محاکمه، زندانی شدن و فرار او را دنبال کرده است. وينسنت که بی گناه است، برای تغيير قيافه دست به عمل جراحی پلاستيک می زند و بعد از آن به دنبال قاتل واقعی همسرش می رود.
استفاده از دوربين سوبژکتيو که زاويه ديد وينسنت را پيش از عمل جراحی نشان می دهد، در زمان خودش بی نظير بود و تنها در يک فيلم آن دوره يعنی بانويی در درياچه آن هم به شکل ديگری استفاده شده بود.
تنها بعد از اينکه وينسنت عمل جراحی پلاستيک را انجام می دهد، ما صورت او را می بينيم و قبل از آن دوربين هرگز او را نشان نمی دهد.
آدم کش ها
آدم کش ها(The Killers) ساخته رابرت زيودماک بر اساس داستان کوتاهی به همين نام از ارنست همينگوی ساخته شدو به اعتقاد بسياری از تحليل گران سينما، يکی از بهترين اقتباس هايی است که از داستان های همينگوی صورت گرفته است. فيلمنامه آن را ريچارد بروکس و جان هيوستون به طور مشترک نوشته اند.

آدم کش ها بر اساس داستاني از ارنست همينگوي
داستان دو آدمکش حرفه ای است که برای کشتن مردی به نام ال آندرسون(برت لنکستر) وارد پانسيون محل اقامت او می شوند در حالی که او نيز منتظر آمدن آنهاست.
بازرسی به نام جيم ريردان بعد از کشته شدن برت لنکستر، مامور پی گيری قتل او می شود و پی می برد که اين قتل در ارتباط با سرقتی است که در گذشته انجام شده است.
آدمکش ها برداشتی آزاد از داستان کوتاه و ده صفحه ای همينگوی است و تنها بخش اول آن که حدود 13 دقيقه است به داستان همينگوی مربوط است و بقيه آن ساخته و پرداخته ذهن فيلمنامه نويسان آن يعنی ريچارد بروکس و جان هيوستون است.
از سوی ديگرآدم کش ها نخستين فيلم برت لنکستر در سينماست و اواگاردنر در نقش زن فم فتال، حضوری خيره کننده در آن دارد.
موسيقی آدم کش ها، يکی ديگر از تجربه های زيبا و منحصر به فرد ميکلوش روژا در زمينه آهنگسازی برای فيلم های نوآر است.
موسيقی فيلمهای نوآر، بخش سوم
اروتيسم، شهوت و جنايت در فيلم های نوآر
بخشی از موسيقی فيلمهای نوآر را ترانهها و آهنگهايی میسازد که در کافهها و بارهای پردود و در کلابهای شبانه به عنوان موسيقی پسزمينه شنيده يا به صورت زنده اجرا میشود. اين ترانهها، که معمولا ترانههای جازند و با ارکستر جاز اجرا میشوند، صرفا جنبهای تزيينی و دکوراتيو ندارند؛ بلکه در حکم قلب و روح فيلمهای نوآرند و فضاسازی میکنند. مثل ترانهای که لورن باکال در فيلم «خواب بزرگ» با موسيقی مکس استاينر میخواند.

تمهای مشهور نوآر
ميلدرد پيرس
از مکس استاينر، آهنگساز پيشگام و پرکار فيلمهای نوآر، در هفتههای گذشته قسمتهايی از موسيقی فيلمهای «خواب بزرگ» و «نامه» را شنيديد. در برنامهی اين هفته، قسمتی از موسيقی فيلم نوآر «ميلدرد پيرس» (Mildred Pierce) محصول ۱۹۴۵ را خواهيد شنيد. اين فيلم را مايکل کورتيز بر اساس رمان جيمز مککين ساخت. نويسندهای که داستانهای جنايی و سياه او منبع الهام بسياری از فيلمهای نوآر اين دوره است.
فيلمنامهی آن را نيز ويليام فاکنر و رونالد مکدوگال، مشترکا، نوشتهاند. رمان کين داستانی طنزآميز و انتقادی در بارهی ارزشهای بورژوايی بود؛ اما فاکنر بود که به اين داستان ملودراماتيک کيفيتی نوآرگونه بخشيد.
برخلاف فيلمهای نوآر ديگر، پروتاگونيست اين فيلم يک زن است که به وسيلهی دختر فمفاتالاش از پا درمیآيد. ساختار روايتی آن متکی بر فلاشبک است و روايت، به شيوهی «همشهری کين»، بعد از مرگ شخصيت اصلی و با کند و کاو پيرامون زندگی او و علت مرگش آغاز میشود.
مکس استاينر آهنگساز ثابت فيلمهای مايکل کورتيز بود و در فيلمهای «فرشتگان آلودهصورت» و «کازابلانکا» نيز با او همکاری داشته است. موسيقی استاينر همراه با تغيير لحن و فضای فيلم از روزهای آفتابی و روشن کاليفرنيا به صحنههای تاريک و کابوسگونه تغيير لحن میدهد و تلختر و غمانگيزتر میشود.
از درون گذشته
از درون گذشته (Out of the Past) ساختهی ژاک ترنر را بسياری از مورخان سينما به عنوان نمونهی برجستهی فيلم نوآر معرفی کردهاند؛ فيلمی نوآری با پايان تراژيک که تمام عناصر روايتی و سبکی نوآر را در خود دارد. رابرت ميچم در اولين نقش سينمايی زندگی خود در نقش کارآگاهی تيره بخت و جين گرير در نقش زن وسوسه گر و فم فتال فيلم که ميچم را به نابودی می کشاند، مهم ترين عناصر نوآر فيلم اند.
ژاک ترنر اين فيلم را بر اساس رمان جفری هومز با نام سکوی اعدام مرا بالاتر بيفراز(Build My Gallows High) ساخت. رمانی که تقليدی آشکار از آثار دشيل همت بود.
جف (رابرت ميچم) کارآگاه سابق، صاحب يک پمپ بنزين کوچک سرراهیست و زندگی آرامی دارد. تا اينکه مردی از راه میرسد و هويت واقعی او را شناسايی میکند و گذشتهاش را به ياد میآورد. گذشتهای که او از آن نمیتواند بگريزد.
فيلمبرداری سياه و سفيد درخشان نيکلاس موزوراکا (Musuraca)، فضايی سياه و ترسناک آفريده و موسيقی روی وب (Roy Webb) در خدمت اين فضای وهمگونه و پررمز و راز است. وب آهنگسازیست که بيشتر به خاطر موسيقیهايی که برای فيلمهای ترسناک، مثل «من با يک زامبی قدم زدم» و «مردم گربهای» ساخته مشهور است. او برخلاف بيشتر آهنگسازان فيلم اين دوره که مهاجرند، آهنگسازی نيويورکیست و در تئاتر برادوی کار کرده است.
او به استخدام کمپانی RKO درمیآيد که توليدکنندهی بسياری از فيلمهای بیمووی و نوآر دهههای چهل و پنجاه است. متأسفانه نسخههای اصلی تمام موسيقیهايی که روی وب ساخته در سال ۱۹۶۱ در آتش سوزی خانه اش از بين رفت. به همين دليل او برای هميشه از اين حرفه کناره گرفت. وب سازنده موسيقی فيلم هايی چون بدنام، پلکان مارپيچ، بکش عزيزم و امبرسون های باشکوه است.
نيروی شر
«نيروی شر» (Force of Evil) ساختهی آبراهام پولانسکی و محصول ۱۹۴۸ يکی ديگر از آثار درخشان سينمای نوآر است. دان دراکو، مورخ فيلم، آن را بهترين فيلم نوآر تاريخ سينما دانسته و يک نمونهی پروتوتايپ فيلم نوآر معرفی کرده است. فيلمی که سالها قبل از ساخته شدن «پدرخوانده»، به رابطهی بين تجارت و مافيا در آمريکا میپردازد.

«نيروی شر»، ساختهی آبراهام پولانسکی
آبراهام پولانسکی قبل از ساختن «نيروی شر» فيلمنامهنويس بود و فيلمنامهی «روح و جسم»، ساختهی رابرت راسن، کار اوست. او گرايشهای مارکسيستی داشت و به همين دليل در ليست سياه مککارتی قرار گرفت و برای اعتراف به دادگاه فراخوانده شد.
«نيروی شر» ماجرای وکيلی به نام جو مورس است که برای گانگستر قدرتمندی به نام تاکر کار میکند که در صدد کنترل مسابقهی قرعهکشی نيويورک و نمرههای برنده است و در اين زمينه با لئو، برادر بزرگ مورس، رقابت دارد. ديالوگهای شاعرانه و اشارات انجيلی فيلم، خصوصا به خيانت يهودا به مسيح، از ويژگیهای اين فيلم است.
رابطهی پيچيده و خيانتآميز دو برادر، هستهی روايتی، عاطفی و روانکاوانهی فيلم را میسازد. فيلمی که به اعتراف مارتين اسکورسيزی، الهامبخش او در ساختن رابطهی دو برادر در فيلم «گاو خشمگين» شد.
«نيروی شر» بر اساس رمان ايرا ولفرت ساخته شد که قصهای اخلاقی با درونمايههای اکسپرسيونيستیست. جان گارفيلد و ماری ويندزور بازيگران اصلی آناند و ديويد رسکين موسيقی آن را ساخته است.
رسکين نيز، همانند روی وب، آهنگسازی آمريکايی و متولد فيلادلفياست. آهنگسازی پرکار که برای بيش از ۱۰۰ فيلم و ۳۰۰ سريال تلويزيونی موسيقی نوشت. رسکين همچنين دستيار چارلی چاپلين در ساختن موسيقی فيلم «عصرجديد» بود. «آل کاپون»، «دار و دستهی بزرگ»، «آپاچی»، «سوپرمن» و «شهر بدون مردان» از ساختههای ديگر اوست.
کی لارگو
موسيقی فيلم «کی لارگو» (Key Largo) يکی ديگر از ساختههای مکس استاينر است. فيلم نوآری به کارگردانی جان هيوستون بر اساس نمايشنامهی مکسول آندرسون با فيلمنامهی ريچارد بروکس که با شرکت زوج مشهور فيلمهای نوآر، يعنی همفری بوگارت و لورن باکال، ساخته شد. فرانک (همفری بوگارت) برای ديدن دوستش به هتل کی لارگو میرود اما میفهمد که دوستش مرده و همسر بيوهاش نورا (لورن باکال)، هتل را اداره میکند. اما گانگستری به نام جانی روکو و دار و دستهاش با اشغال هتل، هميشه برای نورا مزاحمت ايجاد میکنند. فرانک تصميم میگيرد شر آنها را از سر نورا کم کند. زمانی که گانگسترها از او میخواهند آنها را با قايق به کوبا ببرد، فرانک فرصت خوبی پيدا میکند تا تکتک آنها را از سر راه بردارد.
جنگل آسفالت
جان هيوستون از مهمترين فيلمسازان سينمای نوآر است. وی پس از ساختن فيلمهای «شاهين مالت» و «کی لارگو»، فيلم نوآر زيبا و فراموش نشدنی «جنگل آسفالت» (The Asphalt Jungle) را بر اساس رمان دبليو آر برنت ساخت.
رويکرد نويسنده بر اساس سنت ناتوراليسم آمريکايی بود که در داستانهای دريزر و سينکلر لوئيس يافت میشد. داستانهايی که در آن شخصيتها اسير محيط پيرامون خود و جبری مقدرند.
«جنگل آسفالت» داستان گروهی از مردان است که تصميم به سرقت از يک جواهرفروشی میگيرند. پلات آن تا حد زيادی شبيه پلات «سيرای مرتفع» است و نام فيلم استعارهایست از شهر لوسآنجلس به عنوان يک جنگل شهری. سرزمين هرزی که در فساد و تباهی غوطهور است.

نمايی از فيلم «جنگل آسفالت»، ساختهی جان هيوستون
«جنگل آسفالت» همچنين بيانگر تحول سبک کارگردانی جان هيوستون از اوايل دههی چهل تا اوايل دههی پنجاه و درعين حال نشان دهندهی اختلاف اساسی بين فيلمهای نوآر دهههای چهل و پنجاه است که يکی از مهمترين تفاوت آنها، فقدان حضور کارآگاه خصوصی به عنوان شخصيت محوری فيلم است.
موسيقی «جنگل آسفالت» را ميکلوش روژا ساخته که از پرکارترين آهنگسازان اين دوره است و در هفتههای گذشته موسيقی فيلمهای نوآر «آدمکشها»، «نيروی حيوانی» و «غرامت مضاعف» را از او شنيديد. آهنگسازی که موسيقیاش بر خلاف موسيقی فيلمهای رايج آن دورهی هاليوود، کيفيتی رئاليستی، روانکاوانه و غير سانتيمانتال داشت که با لحن و درونمايهی فيلمهای نوآر هماهنگ بود.
ميکلوش روژا، آهنگساز مجارستانی، بعد از ساختن موسيقی فيلم «دزد بغداد» (۱۹۴۰) برای تهيه کنندهی هموطنش، الکساندر کوردا، مورد توجه هاليوود قرار گرفت و استعداد و خلاقيت خود را در خلق موسيقیهای دراماتيک و گيرا برای فيلمهای دهههای چهل و پنجاه هاليوود، به ويژه فيلمهای نوآر، نشان داد. موسيقی رئاليستی و غير سانتيمانتال او آهنگسازان ديگر آن دوره، يعنی مکس استاينر و آلفرد نيومن، را تحت تأثير قرار داد. در حالی که کارهای او در دههی چهل بيشتر مربوط به فيلمهای نوآر است، در دههی پنجاه به سمت فيلمهای تاريخی و حماسی مثل «بنهور»، «خرقه» و «ده فرمان» کشيده میشود.
پستچی هميشه دو بار زنگ می زند
«پستچی هميشه دو بار زنگ میزند» (The Postman Always Rings Twice) نام داستانی عاشقانه و جنايی نوشتهی جيمز مککين، نويسندهی مشهور داستانهای نوآر، است که تی گارنت آن را کارگردانی کرده است.
نويسندهای که عشق مثلثی، خيانت، شهوتهای سرکوب شده، رابطههای زناکارانه و قتل درونمايهی اصلی داستانهای او را تشکيل میدهد.
اقتباسهای سينمايی متعددی بر اساس اين رمان مشهور انجام گرفته؛ از جمله اقتباس آزاد لوکينو ويسکونتی در فيلم «وسوسه» و اقتباس باب رفلسون در دههی هشتاد با بازی جک نيکلسون و جسيکا لانگ.
اما نسخهی تی گارنت يکی از بهترين اقتباسهايیست که بر اساس اين رمان صورت گرفته است. گارنت فضای اروتيک و شهوتناک داستان را به خوبی درآورده و رابطهی عاشقانه و ويرانگرانه بين يک رهگذر سرگردان و زنی خانهدار را که وسوسه و شهوت آنها را به سمت جنايت و فاجعه میبرد با دقت بازآفرينی کرده است.
موسيقی «پستچی هميشه دو بار زنگ میزند» ساختهی جرج باسمن است. آهنگسازی آمريکايی از يک خانوادهی مهاجر يهودی روسی که مثل اغلب هنرمندان مهاجر اين دوره در دههی سی وارد هاليوود شد و به استخدام کمپانی RKO درآمد. او نيز گرايشهای چپگرايانه داشت و به وسيلهی سناتور مککارتی به دادگاه فراخوانده شد. باسمن بعد از اينکه درهای هاليوود به رویش بسته شد، به برادوی رفت و به آهنگسازی در تئاتر پرداخت. «پستچی هميشه دو بار زنگ میزند» يکی از بهترين ساختههای او در سينماست. مايههای شرقی و ملودی عربی آن برای فيلمهای نوآر کلاسيک آن دوره کاملا تازگی داشت.
منبع : راديو زمانه